هشتم

از این آواره بگذرید
حتی اگر
دل که هیچ
سر هم سپرده باشد
.
.
.
دوست دارم این کار جدیدم را... که هنوز شروع نشده است... اما برایم یک حس خوبی را همراهش آورده است... و بیشتر دوست دارم... این را که می توانم... از صبح تا شب میان رنگ ها....و نقش ها تاب بخورم...و گم کنم همه دغدغه هایم را... میان شلوغی نقاشی ها
.
.
.
و دوست تر دارم این هوایی را... که عجیب بیدارم می کند... برای طراحی کردن... و دست گرفتن دوباره مداد رنگی هایم... و زنده شدن...خاطره گرم و آرام استاد نامی...و همراهی مهربان سودابه
.
.
.
عجیب دلم می خواهد این تنهایی را که دارم... این را که دلتنگ کسی نمی شوم... این که عادت کرده ام... به دیدن این سیاهی ... که پوشیده اند... و جای خالی این آدم ها...و این بوی تعفن و مرگی که پیچیده است....به این اشک نریختن های بی وقت....و بغض نکردن های... این کسی که دارد می رود...و منتظر نبودن این که کسی بیاید و بگوید... سلام
.
.
.
عادت ندارم به این همه نبودن تو...و شاید خوب است... این سفر طولانیت... که برساندم به همین عادت ...که این دوستی بشود آن چیزی که تو می خواهی...همان گاهی سلام ...و گاهی دیدن ...که چند ماه است...و بعدتر ها چند سال
.
.
.
مرد آن رابطه ای که می گفتم... نفس های آخرش را می کشد... حالا چقدر برود لابلای خاطره هایم... نمی دانم...تا بعد ها بخواهم برای کسی بگویمش یا دفنش کنم...جایی که دیگر نباشد حتی... کمی از آن مزه را که داشت...و آن عطرش

سال نو

خداپاشو
خدا پاشو
باهات حرف دارم
خدا پاشو
نشو ناراحت از کارم
...
خدای من ... وقتی خوندم...حول حالنا الی احسن الحال... جدی جدی می خواستم حالم رو بهتر کنی...خدای من... امسال رو بهترین سال برام در نظر بگیر...مواظبم باش... می دونی که سربه هوام... و مواظب همه اونهایی که دوستشون دارم...بیشتر از همه مامان بزرگ و بابا بزرگم... لطفا حالا حالاها پیش خودت نبرشون...مرسی
...
خدای من... می دونم این یکی رو... زیادی ازت خواستم... ولی رابطه من و این آدم رو ...خوب خوب نگه دار ...یه رابطه خوب...که توش همدیگرو دوست داشته باشیم...یه رابطه همیشگی...مرسی مرسی
...
خدای من... یه سال خوب خوب ... با بنده هات داشته باشی...سال نوت مبارک

هفتم

...می خواهم نباشم
!!!!همین
.
.
.
قهوه ...سیگار... تنها چیزهایی که تا اطلاع ثانوی با بودنشون حس خوبی دارم... و این یعنی... من تعطیل کرده ام همه چیز را
.
.
.
ایستاده ام منتظر ماشین... تا بروم این سربالایی احمقانه علامه را بالا... از دانشگاه دارم می روم... دیدن شوهر خاله ام که عمل کرده است... روبرویم ... ترافیک خنده داری شده است... از ماشین هایی که می خواهند سوار شوم... و.... می ایستد روبرویم... سرم برمی گردانم و... چند قدمی جلوتر می روم... دوباره می ایستد روبرویم... بازهم همان بازی تکرار می شود... تنها این بار... پیاده می شود...دستم را می گیرد... تا سوارم کند... با یک قیمت عالی... صدایم در نمی آید... دستم را می کشم... و داد می زنم... روبرویم چند مغازه دار آمده اند بیرون... و با لبخند به... فریاد کمک من نگاه می کنند...کوله را می زنم توی صورتش و... تنها می دوم م م م م
.
.
.
تنهاییم را دوست دارم... وقتی دارند مثل بچه ها برایم دروغ می گویند... تا شاید خوابم کنند
.
.
.
این رابطه مرده را... نمی شود زنده اش کرد... تنها می شود منتظر ماند ...تا همین چند نفس باقیمانده اش را بکشد...و بعد بگذاریمش هر کدام... لابلای خاطره هایمان...تا بعد تعریفش کنیم... بلکه... برای کسی

ششم

خسته
...بر ماسه زار سینه ات خمیده ام
این کودک
...از زمان زاده شدن نخوابیده
.
.
.
چرا دوست دارم... این رابطه ای را... که گاهی عجیب کسلم می کند... نمی دانم... این که چرا دوست دارم... این آدمی را... که هیچ چیزش شبیه من نیست... نمی دانم... تنها چیزی که خوب است ...همین است ...که چیزی نمی پرسد...از رابطه هایم... و از کجا بودن هایم... عجیب به این آدم ها نیاز دارم... که حس نمی شوند... کنارت
.
.
.
آن شام وسط سرما... کنار یک پارک مانند... و همه آن حرف زدن های... آن شب... خوب بود... حس بودن تو وسط آن همه... سرگیجه... هم خوب بود...هرچند می توانم اعتراف کنم... امروز... تا نیامدنت... می خواستم راهم را بگیرم و بروم...ولی... خوب بود... حضورت... که آرامش می دهد ... این بودت...این همیشه بودنت...در کنارم
.
.
.
دوست دارم... این دانشگاه را... این دوستانی را که اینجا دارم... این رشته ای را می خوانم... این استادها را... و گاهی فکر می کنم... همین ها هم... دلیل خوبی هستند برای... شاد بودنم...پس چرا حس هایم... این روزها گم شده اند....نمی دانم
.
.
.
پ.ن: دلم تنگ شده است برای... پنجشنبه ها عصر آریا... برای نقاشی کردن های بدون دغدغه... برای ایوان و گلدان های نازلی... و بیش از همه برای....آقای بنی اسدی... و حرف های چند دقیقه ای مان

پنجم

از پله بالا خانه کودکی
سر می خورم
و یکراست
در باغچه کتاب قدیمی
می افتم
که در نخستین
تصویر آن
دختر
گیسوان سیاه صافش را
زیر آبشار
شانه می زند
و دیو دلباخته
با چشم های گرد غمناکش
در شکاف بین دو طلسم سنگ می شود
..
من و تو
از آن تبار منقرضیم
که نگاهش به چشم تو رسیده است و
بغضش
به گلوی من
.
.
.
اینکه... نمی خواهی بمانم... نمی خواهی... باشم.. دلیل نمی خواهد... که حس های ما... خیلی وقت ها... حسی است... بدون هیچ منطقی... پس نخواه دلیل پیدا کنیم هردویمان... برای اینکه چطور به اینجا رسیدیم
.
.
.
رسیده ام به اینجایی که... هر دوستی و رابطه ای... یک تجارت دو طرفه است... که باید فکر کرد به سود و زیان های هر رابطه... که باید هر کاسه آشی را که می دهی... منتظر دریافت یک کاسه در مقابلش باشی... که 100 بازی کردن احمقانه تر است این روزها
.
.
.
این روزها... حس هایم رفته اند یک جایی گم و گور شده اند... هر بار که دنبالشان می روم... نیستند...جوجه تیغی شده ام... و اولین بار است که... با این جوجه تیغی احساس آرامش می کنم... و دوستش دارم
.
.
.
پ.ن.1: شاید اگر روزی بخواهم تاثیر گذارترین آدم ها زندگی ام را بشمارم... اولین آنها آقای بنی اسدی است