بیست و دوم

بیا تولد بگیریم
...پینوکیو آدم شده
.
.
.
آدم شده ام... یعنی آدم بزرگ شده ام... این را دیشب فهمیدم... که لبخند هایم توی دوربین دستی... پدرجان... شبیه شکلک های دلقک ها شده بود...بزرگ شده ام... که مادر بزرگ... برایم.. از تصمیم های سخت بگوید... و از نگرانی آینده ام...بزرگ شده ام... که هیچ فرقی میان دیروزم ...و امروزم نمی بینم... که دیگر گذشت این یک سال را... در موهای سفید...و چروک های گوشه چشم هایم نمی شمرم... ونمی ترسم...بزرگ شده ام...نه به اندازه این یک سال... که بزرگ شده ام... به اندازه یک آدم بزرگ
.
.
.
چرا گاهی... آدم ها... باور نمی کنند.. اینکه جوابشان را نمی دهی... داری احترام می گذاری... تا جواب ندهی... و بیرون نریزی همه آنچه در دلت می گذرد
.
.
.
گاهی احساس می کنم... خوشبختی چیزی نیست... جز همین چیزهای کوچکی دارم... این غرغر های مداوم پدر جان... برای رعایت بقول خودشان... قوانین خانه... این اخم ها و بد خلقی های برادر جان... حتی وقتی رفته است...برایت از بی بی کیک تولد خریده است... این نقد های گاه و بی گاه دوست جان... حتی گاهی که دلت نمی خواهد بگویدت...بی دقتی...با همان لحن بخصوصش... این سر و صداهای صبح زود مادر جان... حتی اگر سرت را فرو کنی زیر بالشت و پتویت...و این تاکیدش بر بیدار کردنت... حتما... قبل از رفتنشان...گاهی فکر می کنم... همین که کسانی هستند نگرانت باشند... و برای هر چیزی سرت غر بزنند هم خوشبختی است... واقعا خوشبختی است
.
.
.
پ.ن: نقاشی از من نیست... از یک نقاش انگلیسی است که بسیار دوست دارم ... بخاطر آن حس خاکستری که دارد در کارهایش

بیست و یکم

منشین اما با من منشین
تکیه بر من نکن ای پرده طناز حریر
که شراری شده ام
!پوپکم!آهوکم
گرگ هاری شده ام
هرزه پوی و دله دو
شب درین دشت زمستان زده بی همه چیز
می دوم برده ز هر باد گرو
چشمهایم چو دو کانون شرار
صف تاریکی شب را شکند
.همه بیرحمی و فرمان فرار
.
.
.
کاش می شد ... اینجا بنویسم ... همه حرف های دیروزمان را... حرف هایی را که سالها منتظرشان بودم... و تو نگفته بودی... و امروز چه قدر دیر شده است برای گفتن... هر دویمان...کاش می شد همه این حرف ها را ... آن روز هایی بگویی... که سردر گم...تلاش می کردم برای رسیدن به تو... و امروز چقدر دیر است... برای من
.
.
.
کاش می شد دیروز ... برایت بگویم از آن ... الهه ای که تو ساخته ای از من... در ذهنت...که چقدر شکننده شده است این روز ها... که حالا شبیه تر است به شیطان
.
.
.
و کاش بشود... این دوستی همینطور بماند... و چیزی ترکش نیندازد... و خطی برندارد
.
.
.
پ.ن.1: و هیچ کدام از این حرف ها حسرت نیست... برای امروزم
پ.ن.2: و هیچ کدام حرفی نیست برای تغییر دادن امروزم... که دوستش دارم

بیستم

و چون فردا شد
و باد مهرگان وزید
و مرد از نامرد،باز شناخته شد
دلگرفته و گریان به گرداگرد خود نگریستم
.
.
.
قرار شده از آدم های تاثیر گذار زندگیم بگویم... اما هنوز نمی دانم قرار است از آدم های دنیای واقعی بگویم... یا از آدم های دنیای کتاب ها...همین است که هردو را در هم کرده ام که آدم های کتاب ها بیشتر در کودکی و نوجوانی من تاثیر داشته اند
آنت ...دنیای جان شیفته... هنوز برایم... نمونه یک اسطوره است... که دلم می خواهد شبیه او باشم... جان شیفته را وقتی 11 ساله بودم خواندم... و شد زنی که باید سعی می کردم شبیه اش باشم...و هیچگاه نشدم
ساشا... دنیای بچه های آرابات...نمی دانم چرا... اما هنوز هم دنبالش می گردم در دنیای واقعی...هرچند این روزها انگار پیدایش کرده ام
زویی... دنیای فرنی و زویی...چند سال پیش دوباره من را با خدا ...و آدم های معمولی زندگیم آشتی داد
و بعد آدم های واقعی...زندگیم
دایی بزرگم...منوچهر و ...همسرش...فریده...هنوز هم حسرت می خورم که چرا آنقدر دور هستم از آنها... که با همه سختی های زندگی... هیچوقت نشنیده ام بگویند ...پشیمان شده اند از تجربه هایشان... و البته هر دو باعث علاقه مفرط من به حزب های چپ شدند
مادر بزرگم...مادر پدرم... که تنها کسی است که هنوز بی کلام ...باز می کند همه کلاف های سردرگمم را...که امروزم را زیاد ...به او مدیونم
و یک دوست... شهاب... دوباره مجبورم کرد... هرچند با درد اما حرکت کنم... کار کنم... و زندگی کنم...و ترمیم کرده است برایم خیلی از زخم های کهنه ام را... و با او یاد گرفته ام... از ترس ها و ناامیدی ها و درد هایم حرف بزنم
.
.
.
پ.ن: مرسی ستایش جان از دعوتت
پ.ن.2: شهاب...آیدا جان ...وینا بانو...و مجید ...حالا نوبت شماست بازی کنید