سی ام

می توانی بروی
آفتاب بگیری پشت پنجره اتاقت
بعد غوطه بروی در خاطراتت
و
خاموش کنی
امروزت را
از صفحه تقویم
و بخندی
به لیوان قهوه ات
به سیگار خاموش
کنار لبت
شیرین کنی صدایت را
و در یک لبخند
بگویی خوبم
به آنسوی خط ها

بیست و نهم

کاش می شد روزی بیدار شوم
و ببینم
برایم چیزی به جز کنایه و کابوس آورده ای
کمی قصه
کمی عشق
.
.
.
بی تویی حکایتی است سرگردان تر از من
.
.
.
این روزها آنقدر شکننده شده ام...که حتی اخم های از سر خستگی تو.. هم می شکنندم...تکه... تکه..و من سرگردان دوباره جمع می کنم پاره هایم... را... و باید آنقدر لالایی بخوانم... این وقت هایشان را... تا آرام شوند تنها کمی ... و بگذارند... من سر بر بالشی بگذارم... که این روزها...پر شده است... از درمان هر درد بی درمان
.
.
. چه کسی.. راستی چه کسی می تواند اینگونه بماند... یا ...نه؟؟.. اینگونه های تو را بمیرد....بی تویی حکایتی است سر گردان تر از من
.
.
.
همیشه قصه همین بوده است... آن را که دوست می داری... بی نیاز از توست... و تو سخت درنیاز از او... و...آنکه تو را دوستر می دارد...در نیازاز تو ...و این گردونه ای که... که چون می چرخد.. سرگردانی می آورد... چون حکایت من ...تو...و ما
.
.
.
***
بیست و نهم +یکم: دیشب آنقدر سردرگم بودم که میانه های شب آمدم برای نوشتن اینجا... و بازی درآوردن های اینجا و دوباره تغییراتش... سرگرمی کوچکی شد تا... هرچه جمع کرده بودم... برای آدم های زندگی ام... نثار اینجا شود... و فک و فامیل دور و نزدیکش...اما عصر امروز... تولد صدرا...کلاس مهربان ... حرف های نازنین دوستانی که این روزها دارم... در این جمع کوچک... و بعدترش ... حرف های نازنین استادم... تک تک کلماتش... و جمله مهربانانه اش... تمام کردند ... ته مزه تلخی را که مانده بودند بر زبانم... حالا مانده است... تنها آن مزه تلخ قهوه گرمی را که خورده ام... و گسی سیگارهایم... و چه شیریننند این... طعم ها امروز روی زبان من
.
.
***
بیش از هر چیز تمام آن چیز هایی که نوشته ام اینجا برای آن است که یادم بماند... برای یک تابلویی چند متری ... باید تمام وجودم .... تلخ شود...و برای کارهای کوچک تنها... همین مزه تلخ قهوه سیگار کافی است....و حالا این روزها که پوست می اندازم... همین تلخی هم کافی است...و پوست انداخته ام...و چه طور درد کشیدنم را تنها... خودم می دانم...اما پوست انداخته ام

بیست و هشتم

الو سلام منزل خداست؟
اين منم مزاحمي که آشناست
هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است
...ولي
هنوز پشت خط در انتظار يک صداست
شما که گفته ايد پاسخ سلام واجب است
به ما که مي رسد ، حساب بنده هايتان جداست؟
...................................الو
دوباره قطع و وصل شد
خرابي از دل من است يا که عيب سيم هاست؟
چرا صدايتان نمي رسد
کمي بلند تر
صداي من چطور؟
خوب و صاف و واضح و رساست؟
.
.
.
شنيده ام که گريه بر تمام دردها شفاست
.
.
.
چند روزه دارم با خودم تکرار می کنم.... فلسفه یعنی رنج...افتخار...که بگی رنجورم؟
.
.
.
چند روز تر که دارم با خودم تکرا می کنم... ادای زندگی کردن هم چیز خوبیه...و هر روز چند ساعتی رو روبروی آیینه تمرین زندگی کردن می کنم
.
.
.
و چند روزیه که دارم... فکر می کنم... اگه من نباشم... دغدغه های تو کمتر نمی شه...و زندگیت آرومتر؟

بیست و هفتم

بچه که بودیم
توی بادکنک ها سنگ می انداختیم
بعد بادشان می کردیم
و می خندیدیم
به بادکنک هایی که معلق می شدند میان زمین
و آسمان
.
.
.
پدر بزرگ می گفت ....نفرینتان می کنند این بادکنک ها... تا روزی شما هم معلق شوید... میان آسمان و زمین خودتان
.
.
.
و چقدر راست می گفت... که امروز درست مثل همان بادکنک ها معلقم میان زمین و آسمانم
.
.
.
آنقدر که گاهی... فکر می کنم هرکودکی که به دنیا می آید... نفرینی است.. برای سرگردانی بیشتر
.
.
.
می خواهم همین روزها... چشم هایم را ببندم... و دیگر بازشان نکنم...و فکر نکنم... بادکنک تکه تکه شده... که شستن ندارد... و دیدن
.
.
.
کسی نمی داند چطور می شود مرد... بی آنکه تکه هایت پخش شود روی دیوارها؟؟؟؟؟؟

بیست و ششم

قلبم کاروانسرایی قدیمی است...
همه می آیند و می روند و هیچ کس نمی ماند...
هیچ کس نمی تواند که بماند...
که مسافرخانه جای ماندن نیست....
می روند و جز خاک رفتنشان ...
چیزی برای من نمی ماند....
کاش قلبم خانه ای بود....
خانه ای کوچک...
و کسی می آمد و مقیم می شد...
می آمد و ....
می ماند و....
زندگی می کرد....
....سال های سال شاید