چهل و ششم

دنیا که تمام نمی شود
می شود؟
بدون من
.
.
.
لطفا توضیح نخواهید....تنها کمی خوب نیستم...درست به خوبی کسی که رفته باشد...توی یک دیوار بلند سیمانی...و بعد تنها توانسته باشد بگویدخواهش می کنم اتفاق است دیگر می افتد.... به آنکسی که گفته است معذرت می خواهم...و ندیده باشد که ابرویش چاک برداشته...و زیر چشم هایش کبود شده است...و آنقدر گیج شده باشد...که نبیند...و فرو برود...در چاهی که روبرویش است
.
.
.
باید دوباره پناه ببرم...به مادر بزرگ...شاید او بتواند بگوید کجای این همه راه را اشتباه آمده ام...که تنهایی هایم انتها ندارند...و کدام راه را نرفته ام...که حتی دلخوشی هایم هم دیگر شبیه هیچ دلخوشی نیست
.
.
.
باید یروم راه بروم...شاید باز شود این کلاف سردرگم...که پیچیده اید... به دور من
.
.
.
...من شکارچی اندوهم...این شکایت ها برای من است...تنها رازها را افزون می کنم...تو به خود مگیر

چهل و پنجم

چقدر مردن خوب است
چقدر مردن
در این زمانه که نیکی حقیر و مغلوب است
خوب است
.
.
.
آن همه حرف های آنروزمان خوب بود...همان نیم ساعت میان فاصله ولیعصر تا ونک را حرف زدن...انگار لازم است...گاهی بنشینیم...حرف بزنیم از خودمان...از قصه های ذهنمان...از حکم های درونیمان
.
.
.
و خوب بود...آن همه حرف زدن های من و شما خانم کوچک جانم...که یادم انداختید حس هایم را وقتی در روزگار شما بودم...و سوال هایتان را...دوست داشتم...که برایم مرور کرد...همه آن چهارچوب هایی که را که داشته ام و دارم برای خودم...و یادم آورد که امروز کجا ایستاده ام...هرچند هنوز گاهی گیج می خورم...و شبیه همان علامت سوالی می شوم...که می گفتید این روزها دچارش هستید...و چقدر خوب بود آن راه رفتن در بازار تجریش...که برایم زنده می کند...خاطرات دورم را...و نگاه همه به آن دسته گل زرد و قرمز دست ما...که آخرش هم به خانه نرسید ...و نصیب دخترک کوچک ده ساله ای شد...که نگاهش مانده بود روی گل ها...از تجریش تا خانه...و خوب بود که یادم آوردید...گاهی چقدر نمی بینم...زیبایی های اطرافم را...و آدم هایی را که می توانم دوستشان داشته باشم
.
.
.
گاهی آدم ها برایت می شوند یک الگو ی ذهنی...می شوند کسی که می خواهی شبیه شان شوی...حالا اگر این ادم بشود استادی که برایش احترام زیادی قائل
هستی ...اگر بشود کسی از کسانی که می توانی به نامشان قسم بخوری...می شود...کسی بالای همان قله بلند...بعد اگر روزی همان شخص رفتاری را دور از همه ذهنیات تو انجام بدهد...اگر بشود کسی هم سطح همه آدم های معمولی و پست جامعه اطرافت...با همان انتظار ها از تو...که برایش عروسک بشوی...و ببینی همه آن حرف ها و رفتارها نمایشی بوده است ...تا تو آسانتر بپذیری آن آدم را...و آسانتر پا بگذاری روی چهارچوب هایت...آنوقت است که سقوط می کند...آنوقت است که می شوم همان شتر کینه ای( این یک توضیح برای نوشته پست پیشین است...که دوستی را رنجانده بود)...همین
.
.
.
این روزها دو ساله شده است...دوستی من با شما...که صبور همه بدخلقی ها...و بی حوصلگی هایم را تحمل کرده اید...ممنونم

چهل و چهارم

حال همه ما خوب است
اما تو باور نکن....
.
.
.
می خواهند گرایشمان را حذف کنند... به همین سادگی
.
.
.
گربه بیچاره را خیس کردم...یک بطری بزرگ آب را خالی کردم رویش...تا عصر مرا که می دید فرار می کرد...و عجیب این است که از ترسش لذت می بردم....گاهی انگار آدمکش می شوم...می توانم کسی را خفه کنم...بدون هیچ عذاب وجدانی
.
.
.
بعضی حرفها برایم.. حکم مرگ گوینده را دارد...می تواند او را ببرد بکوباند در اعماق دره ذهنم...بعضی رفتارها هم همینطور...و بدترین رویش اینجا است...که آدم فرو رفته را دیگر نمی شود نجات داد...آدم آن قعر می تواند بالا بیاید ولی...آن کسی که افتاد برای همیشه افتاده است...اینطور وقت ها شبیه شتر می شوم نه؟؟
.
.
.
امروز می توانستم راه بروم...بروم تمام خیابانهای شهر را قدم بزنم...اما عجیب است که دوست دارم این حس تلخی را که درونم نشسته است
.
.
.
می خواهم آگهی بزرگی برای روزنامه بدهم...با یک عکس از خودم...تا اطلاع ثانوی این شخص تعطیل است...لطفا مزاحم نشوید
.
.
.
پ.ن:اگر خواستید نمایشگاه گروهی نقاشی و تصویر سازی از شنبه تا دوشنبه در فرهنگسرا نیاوران برپا است...و متاسفانه من هم دو کار در این نمایشگاه دارم
.
پ.ن.2:این صورتکها...صورت های درونی من هستند...زشت...و بعضی کریه

چهل و سوم

این شهاب
بوسه گرم ستاره است
برای هم پست کرده بودند
اما به من رسید
.
.
.
کلافه که می شوم... می خواهم بروم تا ته دنیا را قدم بزنم... مثل دیروز... که ولیعصر را تا خانه پیاده آمدم...و حالا عجیب خالی شده ام... نمی دانم ولی انگار همه خستگی هایم با این همه راه رفتن تمام می شود...انگار جایی جا می مانند...درست مثل کودکیم که جایی از دستم افتاد...و گم شد
.
.
.
بعضی کتاب ها را باید بگذاری ته نشین شوند... "کافکا در ساحل "...را چند هفته ای است که خوانده ام... ولی عجیب سیر شده ام... آنقدر که "هزار توهای برخس"را نخوانده رها کرده ام...و منتظرم تا ته نشین شود آن چیزهایی که خوانده ام از موریکامی...اگر فرصتش را داشتید بخوانیدش حتما