چهارم

گاهی فکر می کنم
فاصله ما
دیوارهای بلندی است
از سنگ سرد
بدون ترک
بدون شیار
.
.
.
گاهی نمی تونم با خودم هم... به نتیجه برسم... گاهی همه حرف هایی که ساعت ها با خودم زده ام... فراموش می شه... گاهی یادم می ره... من در حال فرارم... از خودم ...از تو... و از هم چیز هایی... که می تونه من و تو رو... به هم پیوند بده...کاش بشه... روزی بهت بگم... من مدت هاست... بریده ام
.
.
.
خستگی من... یه عادت قدیمیه... گاهی خوب می شه... مثل این... چند وقتی که از سفر برگشته ام... گاهی عود می کن... مثل این ...چند روز... که فکر می کنم... تو تمام تلاشت رو داری برای دور کردن من انجام می دی... فقط من خیلی پررو هستم... که موندم
.
.
.
پدربزرگم می گفت... ماهی دریا رو... اگه تو آب شیرین ببری... می میره... راست می گفت
.
.
.
پ.ن.1: همه این ها... مخاطب نداشت... دنبال متهم کردن کسی نباشین
پ.ن.2: نقاشی بالا نمی دونم مال کی بوده اصلش... من یه ذره عوضش کردم ... و دوباره کشیدمش... ازش ممنونم... چون خیلی عجیب شبیه حس این روزهای من شده

سوم

خلوت گزیده را بتماشا چه حاجت است
چون کوی دوست هست بصحرا چه حاجت است؟
محتاج غمزه نیست گرت قصد خون ماست
چون رخت از آن توست بیغما چه حاجتست؟
.
.
.

بعد از مدت ها با مامان رفتم خرید... این خرید چند روزه... کلی خوبی داشت... از خریدن کلی لباس نو ...و کفش ...و روسری... تا مهمتریتش ... که حرف زدن های بی دغدغه من بود... کلی خاطره گفتیم... و بعد از مدت ها نهار دو نفره خوردیم... تو رستوران به انتخاب من... عالی بود

.

.

.

حضور بعضی آدم ها تو زندگی من... خیلی مهم... شاید خیلی نشون ندهم... اهمیت بودنشون رو... ولی یک حرف کوچکشون برام... کلی مهم می شه....مثل همین آدمی... که اصلا انگار نیست... ولی خیلی جاها... همین گفتن... خوب هستش هم....کافیه... تا راهم رو برم

.

.

.

پدر بزرگم می گفت...درست که....یه ماهی گنده...با تنگ گنده عالی... ولی خیلی وقت ها... یه ماهی کوچولو ...با یه تنگ کوچولو... عزیز تر ...راست می گفت

دوم

و رسالت من این خواهد بود تا دواستکان چای را از دویست جنگ خونین به سلامت بگذارم تا روزی چشم در چشم خدای خویش نوش کنم
.
.
.
استاد عزیز شرمنده کرده اند حسابی...یک نمره ای داده اند...که اصلا حسابش را هم نمی کردم... و بعد... فرمودند ... نمرات را از 25 حساب کرده اند... و من بنده افاضات کردم ... نمی شد از 26 باشد... که من بیست بشوم... و چشمهایشان گرد شد
.
.
.
پدر بزرگ می گفت... شاید بخاری جای خوبی برای غیب شدن ...از پیش چشم ما باشه... ولی به ....سیاه شدن ... و دلتنگی بعدش نمی ارزه.... راست می گفت

اول

اینجایم بر تلی از خاکستر
پا بر تیغ می کشم
و به فریب هر صدای دور دستمال سرخ دلم را تکان می دهم
.
.
.
اینجا شاید نقاشی هایی ... قرار است حرف بزنند ... که لال نباشند شبیه من... وتکرار نشوند...در روزمرگی هایی که بو گرفته اند