چهاردهم

به من گفتی که دل دریا کن ای دوست
همه دریا از آن ما کن ای دوست
دلم دریا شد و دادم به دستت
مکش دریا به خون پروا کن ای دوست
.
.
.
پ.ن: این آهنگ داره از صبح تو گوشم تکرار می شه...یه کرم گوش درست حسابی... که از یه خواب شروع شد...و تموم هم نشده

دوازده+یکم

تنهایی آنسان که حتی سایه ات با تو
گاه آید و گاهی نمی آید
.
.
.
خون بازی...رو بالاخره دیدم... شبیه یه کابوس از زندگی بود...دوستش داشتم... آنقدر که بخواهم... یکبار دیگر ببینمش
.
.
.
شارژر های قدیمیم خراب شده اند...حالا دیگر... بیشتر تخلیه می کنند باتری هایم را...می روم پیش دکتر جان... و برایم چند شارژر جدید تجویز می کند... و چند توصیه پدرانه... بیش از همه خوب بود... که برایم تجویز خوردن قهوه داشت زیاد... و مادر جان دیگر نمی تواند بگوید آخر معده ات به خونریزی دوباره می افتد... آنقدر که قهوه می خوری
.
.
.
آمده است با پدرش حرف بزنم... راضی شوند هنر بخواند... می ترسم برایش.... که آدم های هنر هیچ کدام... عاقبت خوشی ندارند... که انگار نفرین می شوند این آدم ها... که دیگر هیچ چیزشان شبیه آدم های معمولی نیست...که می شوند یک بیماری لاعلاج... که معتاد می شوند... به تفاوتهایشان با همه...که ترد می شوند برای همین تفاوت ها...که هیولاهایی می شوند... ناقص الخلقه
.
.
.
دخترکم... عادت کرده است به این کتاب خواندن ها... این بقول خودمان جیره های ماهانه... حالا دیگر گاهی سرک می کشد به کتابخانه من... در زیر زمین خانه قدیمی...و ذوق می کند از بوی کتاب ها... و روزنامه ها... هرچند گاهی هم شخم می زند خاطره های من را... با پیدا کردن نشریه ای و ... یادداشتی کهنه

دوازدهم

آیینه دار
آن لاشه ای که در کفن آرزوی من
در خواب انجماد فرو رفت
نامش یقین نبود؟
.
.
.
زندگی می کنم... بدون آنکه ببینم... و بشنوم... بریده ام ...از همه آنهایی که ...شک می آوردند به روزهایم... تا علامت سوال باشم...هر روز...هر شب
.
.
.
دوباره پنجشنبه هایم را...پر کرده ام.. با همهمه... کلاس تصویر سازی... و مهربانی های آقای بنی اسدی... و حضور نقاشی
.
.
.
دلبستگی هایم کم نیستند... حالا که... آرامش باز گشته است...بعد از آن همه طوفان
.
.
.
پ.ن: برای تو نیز آرامش آرزو می کنم....و راحتی خیال... حالا که گم شده اند هر دویشان انگار... میان هیاهوی کار

یازدهم

بی هیچ دلیلی سرحالم
و از تصویر خودم در آیینه
راضی به نظر می رسم
چشم های قشنگی دارم
...و موهایم بد نیست
.
.
.

دهم

دلا مباش چنین هرزه گرد و هرجایی
که هیچ کار ز پیشت بدین هنر نرود
.
.
.

نهم

دوباره خش خش گربه یاد تو
که به حیاط دلم برگشته است
می نشینم
و در جمعیت نیمه روشن آن سوی پنجره
...در ایستگاه دنبال کسی شبیه تو می گردم
.
.
.
دعوت شده ام برای یک بازی... از طرف یک نیمه خالی لیوان... تا 7 به دست آمده ام را بگویم... در سالی که گذشت...هرچند از دست داده هایم بسیارتر بود...این سال سرد
.
دوباره تصمیم گرفتم درس بخوانم برای رشته ام... حالا تا کی بخوانم...و این چهار سال کجا تمام شود نمی دانم
..
مرگ را با تمام استخوان هایم احساس کردم...و خو کردم به بوی این تعفنی که پیچیده است... هر کجا که می روم
...
سامان دادم این حس هایم را.... و دوباره به خودم بازگشتم... به تنهاییم...که دوسترش می دارم
....
و سامان دادم ....در آن روزهای پایان سال... رابطه هایی را که مرده اند... و دفنشان نکرده بودم... و خرد کردم تمام اشک هایم را برای آن رابطه هایی که دارند می میرند
.....
شکستم ... آن قولی را که داده بودم...سالهای پیش... و حالا دوباره پاک می کنم همه دغدغه هایم را... با یک لیوان قهوه...و یک سیگار بلند
......
تنها نقطه روشن این سال... حضور همیشگی تو بود... حضور تو میان این همه دایره چرخان و بیهوده
.
.
.
سال بدی را گذارانده ام... که گاهی از سخت جانی خودم هم به تنگ آمده ام این سال بد...که هر چه به دست آورده ام...بوی از دست دادن می دهد
.
.
.
هر که این روزها از اینجا می گذرد... بنویسد اگر دوست داشت...از همه آنچه رسیده است ...در این سالی که گذشت