نوزدهم

!بانو جان
می شود من را هم ببرید
به همان آسمان آبی خودتان
.
.
.
کسی می داند ...چطور می توان تمام کرد... این دلشوره... مداوم را که جاخوش کرده است... در من؟
.
.
.
دلم مادر بزرگم را می خواهد که حالا دور است از من...که می داند چطور باز کند بی حرفی...این کلاف سردرگمم را
.
.
.
پ.ن: این عکس مادر بزرگ جان مونس است... آنهنگامی که شاگرد اول شده اند... در پایان دبستان... و به همین مناست داده اند عکسشان را گرفته اند... و در روزنامه آنوقت ها چاپ نموده اند... و یک عروسک کاموایی هم هدیه داده اند... که شاگرد خوبی باشند همیشه... و ما عکس را دزدیده ایم... و عروسکش را نتوانستیم... که گفتند نگاهش داشته اند برای... فرزندمان... و ما کاملا از بدست آوردنش برای همیشه ناامید گشته ایم
.
.
.
پ.ن.2: دوستی مهربان فرموده اند... علت این نیمه شبها دلشوره گرفتن ما... همانا فریاد فرشتگان در گوش هایمان می باشد... که مارا جهت نماز نیمه شب بیدار می کنند... و چون ما انسانی از خدای گریزان می باشیم.. این فریاد نمی شنویم... و اینچنین دل و روده مان در هم فرو می رود... که خداوند می خواهد ما را به راه راست هدایت فرماید...و ما امتناع می کنیم...پس بهتر می باشد حرف گوش کنیم... و از امشب در نیمه شب ها نماز بخوانیم... که در رفع این حلقه در گردنمان مفید است... و همچنین اضافه فرمودند... نمی فهمند چرا خداوند ما کافران را مورد لطف اینچنین قرار می دهد... نه محبانی چون ایشان را؟؟؟؟؟

هفدهم

ناشران کتب مقدس
به خدا فرصت تجدید نظر
در چاپ های جدید را نمی دهند
و این کفر کهنه
!در لحظه مچاله می شود
.
.
.
دخترک را دوست دارم... تنها به خاطر این اعتماد بنفسی که دارد... در حرف زدن... از اطلاعات کاملا شستشو داده شده اش...حرف هایش همان تکرار حرف های تلویزیون های زرد آنور آبی است...و بهار لو برایش تجسم خدایی است ... که حضورش را ضرورتی برای آزادی می داند...همین است که دوستش دارم... همین باورش را... که شک نمی کند حتی یک لحظه... به باورهایش
.
.
.
این روزها...حرف سال ها پیش سودابه ...برایم معنی گرفته است... حرفی که هرچند تلخ است... اما واقعیتی عجیب است... هنر برای آدم های معمولی نیست... برای آنهایی نیست که باید دغدغه نانشان را داشته باشند...هنر ... تنها می تواند کار آن کسانی باشد ... که از خانواده هایی بی نیاز بیرون می آیند
.
.
.
باید برای نمایشگاه تازه ام... کار کنم... و درس هایم... یکباره فوران کرده اند... و تنها امیدوارم... مانند سال پیش زمانم را از دست ندهم... امیدوارم
.
.
.
پ.ن: مرسی از تحملتان... برای این یک هفته... دیوانگی ام

****

تمام کتاب هایم را ببند
حرفم را از خطوط کف دست
و چین صورتم دریاب که
چون کودکی شگفت زده در مقابل درخت بزرگ کریسمس
تو را نگاه می کنم
نزار قبانی
.
.
پ.ن: عکس از تالار ملی ارمنستان... یروان

شانزدهم

شادی هایم
آلامم
یافته هایم
سرخوردگی هایم
امیدهایم
کارم
روزهایم
شب هایم
آرامشم
ناآرامی هایم
دوستانم
دشمنانم
آرزوهایم
تحقیر هایم
اشتیاقم
ناتوانی ام
هشیاریم
خستگی هایم
بی قیدی ام
نگرانی هایم
راه هایم
بی راهه هایم
عشقم
تصاویرم
بازگشت مدام
از سیاه و سفید
از نور و ظلمت
که توانایی من است
که نا توانی من است
یک رنگ می تواند
همه چیز را تغییر دهد
.
.
.
این روزها... انگار همه چیز ... می گویند...تو مال من نیستی...راست که نمی گویند... می گویند؟

پانزدهم

دلم برایت یک ذره است
کی می شود
ساعت وقارش را
با بیقراری من
عوض کند
.
در این آسمان
حتا ستاره ای هم نگران من نیست
به اتاق بر می گردم و
شب را دور سرم می چرخانم و
به دیوار می کوبم
.
.
.