بیست و پنجم

!چه مهمانان بی دردسری هستن مردگان
نه به دستی ظرفی را چرک می کند
!و نه به حرفی دلی را آلوده
تنها به شمعی قانعند
...و اندکی سکوت
حسین پناهی
.
.
.
گاهی دلم می خواهد ... زمان را برگردانم به همان سال های دبیرستان... بعد بروم همان معماریم را بخوانم... یا حتی یک رشته مهندسی دیگر... و بعد ... که به امروز رسیدم... شده باشم یک خانم مهندس... که می رود شرکت پدرش کار می کند... و روزها و شب هایش مانند هم می گذرند... و هیچ وقت نمی ترسد... از هیولای که شده است... که هیچ وقت احساس نمی کند... کودک ناقص الخلقه ای شده است... که گاهی نخواهد برود سرش را بگذارد... جایی بمیرد

بیست و چهارم

...راستی اگر دیگر نیامدم
...یعنی که آتش گرفته ام
...یِعنی که سوخته ام
....یعنی سوختم
... یعنی خاکسترم را هم باد برده است
-عرفان نظرآهاری
.
.
.
این روزها خوب نیستم... دلم تنهایی می خواهد و یک خانه خلوت... که نیست
.
.
.
پ.ن: این شعر هیچ معنایی ندارد... من خوب نیستم... دلم می خواهد مثل همین کفترهای پشت پنجره اتاقم... یک روز صبح بتوانم از پنجره بروم بیرون

بیست و سوم

از نظر من کوه
تنهاست
.
من هم بی قرارم
از نگاه کوه
.
از نظر کوه
من
دیوانه ام
.
از نظر من
کوه
عقده ای
.
از نگاه کوه
من نمی توانم جایی در بروم
.
کوه هم نمی تواند به جایی برسد
از نگاه من
.
.
.