سی و ششم

دعا کن این قفس از آسمان من برود
نیافریده شدن از جهان من برود
دعا کن آب در آیینه محترم باشد
کلام مردن ماه از دهان من برود
حدیث-
.
.
.
خوب است که دانشگاه شروع شده است... خوب است که دوستان تازه ای پیدا کرده ام... خوب است که این بار به دکتر جان اطمینان دارم... که با ترس و لرز دارو نمی خورم... خوب است که تو هستی... مثل دیشب که داشتم منفجر می شدم... از توقعات بی معنی برادر جان... خوب است که دوباره آریا برقرار است... و خوب بود افطاری دیروز... و دیدن دوباره آدم هایی که دوستشان دارم
.
.
.
و عجیب است که... همه اینها می تواند دلیل باشد... برای روزهایی بیشتر بودن... نفس کشیدن... و من هنوز به دنبال دلیل می گردم...برای اینکه فردا... روزهایی مانند امروز خواهند بود...همین گونه آرام... همین طور خوب

سی و پنجم

چه نا آشنا بود
آن همه دشت هایی که پیمودم به خیال آشنایی
و در نگاه او
چیزی به جز یک دروغ صمیمی و قدیمی نبود
عوامانه ترین فریب را خوردم
از سایه هایی که پنداشتم خویشند
شگفتا
غریب ترین قصه این زندگی
جز حدیث غرابت و تنهایی هیچ نبود
پرشی از برجی بی ارتفاع
تقاطع برشی از ماه
و جسد پوسیده ی پلنگی مغرور
که دل من بود
می خواستم زندگی ام را غزلی سازم
بحر طویلی شد
همه هجو
.
.
.
دلم ... روپوش سورمه ای می خواهد... کفش های مشکی... کوله قرمز...جوراب های سفید... دلم... صدای بوق سرویس را می خواهد... و من که هنوز دارم سعی می کنم... لقمه صبحانه ام را فرو بدهم... دلم... صف های طولانی صبحگاه را می خواهد...دلم می خواهد هنوز همان دخترک دبستانی باشم... حتی اگر در همه عمرم از مدرسه نفرت داشته ام... از معلم هایم... از مدرسه هایی که رفته ام... از درس هایم... و از همه چیز آن روزها... اما دلم کودکی می خواهد... یک کودکی بدون ترس و دلهره... بدون دروغ... یک کودکی مثل کودکی کتاب های قصه
.
.
.
خداوند را باید به کدام زبان صدا کرد... تا بشنود دعاهای نیمه کاره ام را؟؟

سی و چهارم

جای دست های تو
از دست های من بیرون نمی رود
و تنهایی
ناقوس تو را می نوازد
بی تو...
حس کرده ها هم معنایی ندارند
چه گونه میان ما گرد آورده ای
این همه کوه و دشت و دریا را
اشک هایم
بر گرد پاهایم می ریزند
دوباره موج موج دلتنگی ها
هجوم می آورند
آب ها از رفتن می مانند
و هم آغوشی...تن هایمان را ملتهب نمی کند
من شکارچی اندوهم... می دانی
این شکایت ها برای خود من است
تو به خود مگیر
تنها رازها را افزون می کنم
نگاه کن
شب مرا صدا می کند
اکنون در کوچه و خیابان گم می شوم
و در دستانم...رد دستان توست
.
.
.
کسی می تواند... دوباره برایم پیدا کند... همه دلیل هایی که... آینده... روزهایی بهتر از امروز است؟

سی وسوم

اگر مرگ داد است
بیداد چیست؟
.
.
.
درست همین روزها بود... که چشمهایت را بستی... همین روزها بود... که کسی آنسوی سیم های بلند... از تو گفت... از اینکه سرطان گرفته ای... و کام همه را تلخ کرد... بیش از همه پدرت را... که شیرینی نخستین نوه را... چند روزی بود که چشیده بود
.
.
.
درست همین روزها بود... که مرگ... دست هایش را گذاشته بود... توی دست تو... و بعد... دیگرانی که... و تلخ کرد...و بلند تر کرد... شب های بلند زمستانی را که ناگهان نشسته بود... بر ما
.
.
.
درست همین روزها بود... چند سال پیش که کسی آنسوی سیم ها... گفت بانو رفته است... و من را برای همیشه از پاییز ترساند... از همین یک هفته ... که مانده است... تا شب ها بلند شوند... و هوا سردتر...و درست همین روزها بود... که کسی از تو گفت... و حالا چه قدر دیر یک سال گذشته است
.
.
.
مرگ دیگر افسانه نیست... حیف!...ناغافل دستی از تاریک دراز می شود... یکی را می برد جایی که جایی نیست.... یکی که عزیز و نزدیک است و تا همین دیروز بود

سی و دوم

My Lord!!!!
!! و پروردگار من...
.
.
.
!!!اسمان آبی درکه... و خدایی که در این نزدیکی است... و نگاهت می کند مهربان آرام... و آرامش حضوراو... و همین

سی و یکم

از دالان های خیس دلم تنها
تنها برای تو می گویم
.
.
.
و سفر... آرامش بود... و پایانش دلتنگی... برای داشته ها یم... و دلتنگی برای تو... برای لحظه های با تو بودنم.... برای خانه ام