پنجاه

این روز ها که می گذرد
شادم
زیرا یک سطر در میان
آزادم
.
.
.
جمعه سفری فوق العاده بود...کویر...آفتاب...شن های یکدست روبرویمان...دشت بزرگ و سفید نمک...با آن همه خاک پفکی نرم...که زیر قدمهایمان صدا می کردند...آسمان عجیب آبی....و آن منظره غروب...از میان شیشه های ماشین...و بهترین خاطره اش...نخستین سفرمان با هم...با آن گوش کردن به موسیقی...و خندیدن به هم سفرهای شیطان نوجوانمان...آن عکس های مشترک...و همه بازیگوشی ها و با هم بودن ها....جمعه...و سفری فوق العاده...ممنونم همسفر عزیز

چهل و نهم

پن کیک چرب روشن و موهای پرپری
!خط لب زرشکی و اندام دلبری
یک جفت نیم چکمه ی آبی بی سگک
ست کرده با تموج لرزان روسری
!شارژ موبایل ، کامل و هی حرف می زند
با عشوه های نازک لیلا فروهری
!"از تیله های آبی چشم "بنفشه جون
!از ناخن فلان کسک و کاکل زری
.
تو چرت می زنی و به من فکر می کنی
...سیصد کرایه تون
...که تو از خواب می پری
دختر نگاه می کندت ...محو می شوی
و فکر می کنی که "همین بار آخری..."
لبخند می زند به تو یعنی چراغ سبز
...حالا تو در حوالی لب هاش می چری
.
من سبزه رو و لاغر و آرام و بی حواس
با یک بغل نوشته و انگشت جوهری
من توی کافه منتظرت ...فکر می کنم
"مجموعه فروغ"خودت را می آوری؟
با هم کمی فروغ بخوانیم و طی شود
...این روزهای سخت به دیدار سرسری
.
دنیا چقدر دختر سبزه...چقدر بور
!!تو فکر می کنی به همه... جای خواهری
_حدیث لزر غلامی_
.
.
.
از آنجایی که شاید بروم مدتی دور کنم خودم را از همه چیز و همه کس...زودتر می نویسم...نمایشگاه تصویرسازی...من وچند تن ازدوستانم...از اول تا یازده دی ماه...در گالری آریا...ولیصر،بالاتر از عباس آباد،کوچه زرین ،پلاک 10...هر روز از ساعت 4 تا7 شب...بغیر از روزهای تعطیل...بر پا است

چهل و هشتم

این همه نفی
درد جان فرسای دگردیسی جهان است
بر جان هنر
تا از این کرم کور بی دست و پا
پروانه ای بسازد
!هزار رنگ
.
.
.
خوب است اینکه می توانیم بنشینیم بی هیچ توهینی باهم حرف بزنیم... می توانیم.. بی هیچ توضیح اضافه ای حرف های همدیگر را بفهمیم...که...حالا می دانم...با آن گفته های آن شبمان... کجای دنیای شما هستم...روی کدام پله ایستاده ام...و شما را کجای دنیای امروزم باید جای بدهم...و آن جمله تان که عجیب آرامم کرده است...که شسته است آن حس حسادت را که گاهی دچار می شدم...که حالا می توانم با اطمینان برای دکتر جان بگویم...که هیچ کس نمی تواند میان ما باشد...که اطمینان داشته ام و دارم...به دوستیمان
.
.
.
استاد جان را پیچانده ام عجیب...و هنوز صدایشان در نیامده است...و احتمالا صدایش پایان ترم در میاید...و رفته ام توی صورتش گفته ام...متنفرم از این رشته ای که خوانده است...و هر چیزی که باید برایش دوخت و دوز انجام داد...و خودخواهی آنهاست که نمی گذارند گرایش ما تشکیل شود...و یک نفس تمام کلاسش را غر زده ام...آنقدر که...وقتی چند روز بعد خبر موافقت با گرایشمان آمد...پیدایم کند...و بگوید خدا را شکر ...که تو ما را دیوانه می کردی تا پایان این چهار سال...و من پر رو تر لبخند بزنم و بگویم...آنقدر از گرایششان متنفر هستم...که همه چیز را رها کنم...و بروم...و حتی دوباره برای کنکور بخوانم
.
.
.
دخترک دیوانه ام کرده است با این سوال هایش...که دارم شک می کنم که داخل جمجمه اش به جای مغز جلبک گذاشته اند...یا هویج...که دیوانه ام کرده است...با این گیر های بی معنی اش...و حس اعتماد بنفس احمقانه اش...لطفا برایم دعا کنید همین روزها خفه اش نکنم
.
.
.
کمی صبر ایوب لازم دارم برای برگزاری این نمایشگاه... همین
.
.
.
پ.ن:دوست عزیزی که هر روز بارها به بازدید اینجا می آیی...هرچند این لطف تو...تعداد بازدید های اینجا را افزایش می دهد...اما برای کمتر مصرف شدن اینترنتت می گویم...اینجا هفتگی آپ می شود...پس خودت را خیلی خسته نکن.../با احترام نویسنده

چهل و هفتم

هرگز دوست نداشتم از دیر باز
ترحم را به هر شکلی که بود
اما از جانب تو چه دلپذیر است
.چون نوازش آفتابی که گرم می کند
سپیده دم به این سبب چنین روشن است
.و من این گونه سرخوشانه جادو می آفرینم