شصت و دوم

وقتی به هم نزدیک می شویم
بیشتر از هم فاصله می گیریم
وقتی با هم هستیم
بیش تر تنهاییم
.
.
.
غروب های بیمارستان... تلخ می گذرند... سنگین... چسبناک... انگار کش می آیند هر لحظه شان... تا به شب برسند...انگار از پنجره بیمارستان خورشید دیرتر رو به غروب می رود
.
.
.
بعد از یک ماه اره کردن... و بریدن...و میخ زدن... مهر هایمان آماده شده است... هفته دیگر استاد جان قول داده اند... اولین طرح هایمان را چاپ کنیم... و ما همین جا اعلام می نماییم... در پایان این فصل ...ده عدد روسری مرغوب ابریشمی...چاپ باتیک به فروش می رسد...البته اگر قبلش مادرجان... همه شان را به فک و فامیل و دوست و آشنا قول ندهند...و آنها هم انتظار نداشته باشند... کارهایمان را دو دستی تقدیمشان بنماییم
.
.
.
آن عیدی که به دوست جانمان داده بودیم... سبب ازدیاد اعتماد بنفس مان شد... از بس که ایشان از آن تعریف نمودند... و موجب شده است... دو دستی یقه استاد جانمان را بگیریم... که می خواهیم نقاشی باتیک کار بنماییم
.
.
.
ما هنوز هم سر در نیاورده ایم... این چه رسم جدیدی است... آموزش عالی در آورده است... هر روز یک چیزی را می دهند دستمان که پر بنمایید...وگرنه اخراجتان می کنیم... . معلق می شوید...و هزار حرف دیگر...خوب از اول می گفتند... دنبال بهانه می گردند... چند نفری را حذف بنمایند... خودمان قرعه می انداختیم... چند نفری می رفتند دنبال کار و زندگی شان...اینقدر هم... کاغذ ...و خودکار ... و وقت نازنین ما و خودشان را تلف نمی نمودند
.
.
.
اصولا گاهی... دنبال دعوا می گردیم... این هفته هم... دکتر جان بهانه اش را جور نمودند... که سرشان داد بزنیم... و عصبانی از مطبشان بیاییم بیرون... از ایشان کمال تشکر را داریم... چون بهانه دعوایمان... وقتی برادر جان نباشند کمتر جور می شوند...و چند وقتی هم هست... که مادر جان چنان کوتاه می آیند در مقابلمان که نمی توانیم با ایشان دعوا بنماییم...و دوست جان هم که از اول اهل دعوا نبوده اند... و بیشتر این وقت ها... می شوند گوش شنوای غرغر هایمان
.
.
.
پ.ن: صدایتان نگرانم می کند... این وقت هایی که... انگار چیزی در گلویتان جمع شده است...این وقت ها نگران می شوم برای کلافگیتان... کاش می توانستم کمکی باشم

شصت و یکم

صبر کن ای دل پر غصه در این فتنه و شور
گرچه از قصه ما می ترکد سنگ صبور
از جهان هیچ ندیدیم و عبث عمر گذشت
ای دریغا که زگهواره رسیدیم به گور
.
.
.
این روزها اگر قرار باشد انشایی از آن انشاهای دوران مدرسه بنویسم... بهار را اینگونه توصیف می کنم... فصلی که در آن خدا هم نمی داند باید تابستان بیاید یا زمستان... همراه با گرد و خاک فراوان... و ترک خوردن استخوان هایمان بر اثر سرد و گرم شدن های متناوب ...من آفتاب می خواهم... یک آفتاب ملایم...یک هوای صاف بدون خاک ... و احتمالا خدایا کمی باران
.
.
.
از تمام عید تنها همان 12 فروردینش خوب بود... که رفته بودیم به رسم این چند ساله باغ خاله جان... و البته همه خوبیش هم برمی گشت... به حضور مانلی شیرین 8 ماِه ...که با خنده هایش...دلبری فوق العاده ای می نمودند... و راستش دلمان برای 8 ماهگی دخترکمان تنگید شدید... آنروز...برای خنده هایش...و آن شیرین زبانی هایش
.
.
.
این روزها بیماری... بی رنگی گرفته ام... یعنی تا دلتان بخواهد ...طرح و اتود نیمه کار دارم... که دست و دلم نمی رود تمامشان کنم
.
.
.
پ.ن: آن عکس بالا عکس دخترک یک سال و پنج ماهمان است... در حیاط منزل...در حالی که سعی می نمودند... مسئله مهم و فلسفی ...عدم وجود پرتقال بر درخت بالای سرشان را حل نمایند
.
.
.
پ.ن.2:[برای ستایش بانو] این دخترکمان را که می گوییم....دختر عمه کوچکمان است که باما اختلاف سنی زیادی دارد...و سالهای کودکیش را در کنار ما گذرانده است...و البته اگر دوست جانمان ناراحت نشوند...عشق اول زندگیمان محسوب می شوند
.
.
.
بروید دایره زنگی را ببینید... کار خوبی بود...مخصوصا زوج مهران مدیری...و محمد رضا شریفی نیا...ما که خنده فراوانی کردیم