هفتاد و نهم

نمی دانم آیا
اگر لحظه ای بال خوابیده این پرنده
،به پرواز هم نه
به خمیازه ای باز باشد
به هفت آسمان تو
یک ذره بر می خورد؟
.
.
.
پ.ن: این کا رهای جدیدمان است... رومیزی های کوچکی ... با تصویر سازی ...و شعر رویشان... احتمالا اگر زیاد شوند... می گذاریمشان برای فروش

هفتاد و هشتم

ای پرنده مهاجر سفرت سلامت اما
قفست تموم دنیاست
آخرش یه روزی هجرت
در خونت رو می کوبه
تازه اون لحظه می فهمی
همه آسمون غروبه
.
.
.
دلمان عجیب تنگیده است... برای چه کسی و چه چیزی هم... بماند ... خواب هایمان پر نشانه شده اند... از آدمهایی که سالهاست نیستند... و از جاهایی که سالهاست نرفته ایم...خواب مرده هایمان را می بینیم... مادر بزرگ جان مادرمان را... با همان جثه ریزه اش... و آن لباس های محلی ... پدر بزرگمان را... و خیلی دیگر از مرده هایمان... و میان همه اینها بانو را... می دانیم که چند هفته دیگر می شود خیلی سالها که... دیگر بانو نداریم... اما نمی دانیم... چرا این شبها مهمان مرده هایمان شده ایم
.
.
.
پیشی مان شیطان شده است... آنقدر که از دیوار و در بالا می رود... و این روزها یاد گرفته است... وقتی دعوایش می کنیم... برای بدست آوردن دلمان... انگشت هایمان را بمکد...و تا دلتان بخواهد گازمان می گیرد... راستش حس مادرانه عجیبی داریم... وقتی دعوایش می کنیم... و کز می کند یک گوشه... دلمان می خواهد برویم بغلش کنیم ...و نازش را بکشیم... که آن طور بغ نکند یک گوشه ای
.
.
.
کسی که دارد می رود... دارد ریشه هایش را تکه تکه... از خاک بیرون می کشد...و من آدم این رفتن نیستم... حالا هر چه قدر هم که دیگران... بگویند... من آدم دل بستن ... نیستم... و خوب است که می توانم راحت دل ببرم از هرکسی... اما این یکی را از من برنمی آید... نمی توانم ریشه هایم را تکه تکه کنم... که من این سرزمین را با همه کاستی ها و کمبودهایش دوست دارم... و نمی توانم با زبانی جز زبان مادریم حرف بزنم... یعنی حرف دلم را بزنم... حالا اگر عقب ماندگی...و ناتوانی... و ماندگی است... ترجیح می دهم... عقب مانده باشم... تا برای اثبات روشنفکری ام... خودم را مانند افتاب پرست به هر رنگی در بیاورم...و مثل گیاه گلدانی هر روز ریشه ام را... در خاک تازه ای بدوانم... و سرگردان بشوم... زیر آسمانی که هیچ کجایش مثل این آسمان این خاک ... آبی نیست برایم
.
.
.
گاهی دلم می خواهد... صد سال پیش به دنیا آمده بودم... چرایش هم بر می گردد به همان حس عقب ماندگی ... که دلم می خواهد... زن مطبخی باشم... تا افتاب پرست چند رنگی... که برای اثبات وجودش... باید تن به هر رنگی بدهد...که باید مجیز هر کسی را بگوید... تا برایش جایی پیدا شود... این روزها حالم به هم می خورد از آدم های اطرافم... آنقدر که... دلم می خواهد بالا بیاورم... این همه... رنگی را که دارند به خوردم می دهند... تا برایم... اسمی انتخاب کنند... گفتم که دلم می خواهد... بشوم همان زن مطبخی صد سال پیش
.
.
.
پ.ن: خوب می شویم... می دانیم که ... بالاخره روز و روزگار مجبورمان می کنند... آفتاب پرست بشویم...تنها این روزها بدجوری سردمان است... مثل همان آفتاب پرستی که... جایی گفته بودیم... میان جعبه مدادرنگی ها گیر افتاده است
.
.
.
پ.ن: می بینید ستایش بانو جان
.
.
.
پ.ن: جناب شفق...و فاطمه مهربانم... برایتان زندگی پر مهری آرزو می کنم

هفتاد و هفتم

به جز افسوس در این تلخ که می نوشی نیست
دست بردار، لبم، جام فراموشی نیست
.
.
.
ما اصولا یک هفته ایست... خودمان را گذاشته ایم بر سر کار... اول هفته گذشته... مادر جان مریض گشته... کمرشان دچار گرفتگی شد... و ما مجبور گشتیم جای ایشان را در خانه پر بنماییم... و جایتان اصلا خالی نباشد... خانه داری پر پیمانی... انجام بدهیم... که البته مرحله سختش ... حضور مادر جان... و خانه داری با اصول ایشان بود... که خداوند نصیب هیچ جانداری ننماید
.
.
.
پس از آن برادر جان... یک بچه گربه... دوست داشتنی و شیرین را بر سر ما آوار نمودند... و خودشان مطابق معمول به ددر تشریف بردند... اینجا مراد از ددر... سفر به سواحل کیش است... و در نتیجه ما کودکداری هم... به کارهایمان اضافه شد... هرچند برادر جان نشوند... ما عاشق این موجود کوچک...و شیطان هستیم... و بسیار دوستش می داریم... مخصوصا وقتی مانند عکس بالا با ایشان در حال بازی می باشیم
.
.
.
بعد از همه مصایب بالا اگر هنوز اشکتان برایمان سرازیر نشده است... برادر مادر جان... که می شوند... دایی محترم... از شمال بر ما نازل گشته... و آوار خانه داری با اصول مادر جان کم بود... پخت نهار با اصول ایشان هم اضافه گشت... و این یعنی... ما یک موجود فلک زده بیش نبودیم و نیستیم
.
.
.
در میان همه این مصایب... و البته پیش از شروع آنها... ما تصمیم بر آن گرفته بودیم...که رنگ دیوارهای اتاقمان را تغییر بدهیم... و رنگها را خریده و آماده کرده بودیم... که سیل مصیبت بر ما ظاهر گشت... در نتیجه دیروز که کمی از میزان سیل کاسته شد...و مادر جان به سلامتی راهی محل کارشان گشتند... ما دیوارهایمان را نقاشی نمودیم... و چشمتان روز بد نبیند... حالا یک مچ دردی گرفته ایم... که نصیب دشمنمان هم نشود
.
.
.
الان نیز عزا گرفته ایم... که مادر جان دستور تمیز نمودن خانه بر اساس اصولشان را برای فردا داده اند... و هرچند ما گوش نمی نماییم... اما خوب عزا که می توانیم بگیریم
.
.
.
پ.ن: آن مشکل دیر خوابیدنمان نیز حل شد... پیشو محترم... یا همان نی نی گربه مان... صبح راس ساعت شش... درخواست صبحانه شان را با صدای بلند فریاد می کنند... در نتیجه ما راس شش بیدار می شویم... و در نتیجه تر... شب ها ساعت یازده... از خستگی بیهوش می گردیم

هفتاد و ششم

سرت که درد نمی آید از سوالاتم ؟
مرا ببخش که اینقدر بی مبالاتم
چطور این همه جریان گرفته ای در من
و مو به موی تو جاریست در خیالاتم ؟
بگو به من که همان آدم همیشگی ام ؟
نه ... مدتی است که تغییر کرده حالاتم
تو محشری به خدا ، من بهشت گم شده ام
تو اتفاق می افتی ، من از محالاتم
چقدر ساکتی و من چقدر حرف زدم
دوباره گیج شدی حتما از سوالاتم
.
.
.
اینکه چند روزی را بروی... ییلاق... آنهم با آدمهایی که... آنقدر... از تو تعریف نمایند... که اعتماد بنفس پیدا کنی... و کلی خوشبحالت بشود از این تعریف ها...عالی است...اما اینکه از سفر که برگردی...و نیم روزی را ...با دوست جانت بگذرانی...و بعد از مدتها... ساعتهای زیادی را کنارش باشی... فوق العاده است...این روزها خیلی خوب بودند... آنقدر که دیشب دلم نمی خواست روز تمام شود
.
.
.
پیشنهاد می نماییم... چیزی از آلنده نخوانید...که مانند ما پشیمان می گردید... بسیار... ما می دانستیم...که احتمالا کتابهایش نباید... چیزی از کتابهای زرد ما بیشتر داشته باشیم... اما کتاب فروش محترم... گولمان زد... و ما کتابی را که نباید خریدیم... و این چند روزمان را به خواندنش تلف نمودیم
.
.
.
دلمان نمی خواهد بنویسیم... که از اهالی تجسمی... نامی پتگر هم رفت...اصلا نمی دانیم چرا عزراییل اینقدر ناجوانمرد شده... و افتاده است به جان اهالی هنر
.
.
.
پ.ن: خدایا... اینکه روزهایمان خوب است را مدیون تو هستیم
.
.
.
پ.ن.2:کسی می داند چطور می شود... تابستان ها... صبح زود بیدار شد... و شبها هم زودتر خوابید... داریم کم کم... شبیه جغد می شویم