هشتاد و دوم

ای دل دیگه بال و پر نداری
داری پیر می شی و خبر نداری
.
.
.
بد است که... یک ترانه ای بیافتد روی نوار ذهنت...و هی تکرار شود...بدتر هم آن است...که بروی...فیلمی را بخری...که مثلا این ترانه را از ذهنت بیرون کند... و فیلم پر باشد...از خواندن این ترانه...اما با همه اینها خوب است...که فیلم را دوست داشته باشی...و دوست داشته باشی تکه تکه...دوباره بخشهاییش را بشنوی...و باخودت تکرار کنی...مثل آنجایی که می گوید...زخم هایت را برای خودت نگه دار...بگذار در درونت بمانند...آنها را برای کسی نگو...فریادشان نزن
.
.
.
کتاب خوب خواندن این روزها...غنیمت شده است...و برای من مثل تنفس هوای سالم و خوب شامگاه یک جنگل است...دو کتاب خوب خوانده ام...اپرای شناور...و یک کتاب ساده از فلسفه هنر...کتابی که تبلیغش پشت جلد...یک نشریه جلبم کرد...و از دیشب جمله هایش را دانه به دانه مزه می کنم...مثل قهوه دم کشیده تازه ای...که عطر و طعمش ...تا ساعتها در دهانت تازه و خوب می ماند...هنر راهی برای شناخت جهان...هر دو را به کسانی که حوصله و فرصتش را دارند توصیه می کنم
.
.
.
فیلم خوب هم...این روزها...بعد از سالها...کاغذ بی خط... را دیدیم...دوست داشتیم...مخصوصا...برای بار نخست...هدیه تهرانی...و نقشش را...و پشیمان گشتیم...که تا اکنون بخاطر بازی ایشان... فیلم را ندیده بودیم
.
.
.
پیشی کارهای جالبی می کند گاهی وقتها...دیروز دستمان را در بازی...چنان گازی گرفت...که برید...و خونریزی فراوانی هم کرد...بعد از این که...دستمان را شستیم...و چسب زدیم...آمده است با گردن کج نگاهمان می کند...و بعد هم آمده روی چسب را می لیسد...و همانطور که مظلوم نگاهمان می کند...تا بغلش کنیم...و نوازشش کنیم...آنوقت است که...خودش را گلوله می کند توی بغلمان و می خوابد
.
.
.
دیروز فکر می کردیم...بعد آن ماجرای پیشی ...که کاش آدمها...با این همه ادعا...حداقل بعد از زخم هایی که می زنند...کمی هم مرهم بشوند برایت...قبل از اینکه با خودخواهی...بخواهند ببخشیشان
.
.
.
پ.ن: این پستهایمان تصویر ندارند...چشمه تصویریمان خشکیده است...حوصله دست بردن به رنگ...و کاغذ را نداریم...دعا کنید خداوند ما را از شر این موجودات خودخواه نجات بدهد...شاید توانستیم...کاری انجام دهیم
.
.
.
پ.ن.2: لطفا نگویید خوشبحالت که...وقت خواندن و دیدن داری...که این روزها اعصابمان سرجایش نیست...چشمتان را در میاوریم

هشتاد و یکم

فنجان چای
سیگار نیمه خاموش
و من
طرح لبخند نیمه کاره ای را
نقاشی می کنم
تا این بغض
جا مانده
از تو
نفسی تازه کند
.
.
.
هر چند خداوند دعایمان را تا هم اکنون نشنیده گرفته است...اما در عوض... پایان هفته خوبی را برایمان...در نظر گرفت...دوست جان... بعد از چند بار نه گفتن...و کلی حرف...در نیمه های شب ...راضی گشتند با ما بیایند...ییلاق...آمدنشان خوب بود...بسیار زیاد ...از ایشان متشکریم
.
.
.
گوشیمان را گم نموده ایم... و بسیاری از تلفن هایمان را نیز...تازه فهمیده ایم... چقدر به تلفنمان وابسته بوده ایم... و بی خبر بوده ایم... تصمیم گرفته ایم...یک نسخه پشتیبان بهتری از شماره هایمان تهیه نماییم...آن نسخه قبلی... کمی تا قسمتی...توسط کامپیوترمان جویده گشته...و بسیاری از تلفن هایش...نیست و نابود شده اند
.
.
.
بازهم پایان تابستان شده است...و ما حساسیتمان عود نموده است... از عطسه و سرفه هایمان که بگذریم...دماغمان شده است مانند...دماغ پدر ژپتو...قرمز و بزرگ...علاوه بر همه اینها...دارو خوردنمان هم عذاب شده است...آنقدر این چند روز به خاطر حساسیتمان...به انواع داروهای آنتی هیستامین...سرگیجه داشته ایم...که کم کم داریم احساس می کنیم...اصولا سوار چرخ و فلک بیست و چهار ساعته ایم... و البته امیدواریم هرچه زودتر...این چرخ و فلک ما ار از سواری اجباری...معاف بدارد...آمین
.
.
.
پ.ن.1: دوستی فرمودند...پیشی جانمان هم... می تواند سبب این حساسیت باشد...ما نیز زبانمان را گاز گرفته... خواهش نمودیم...این جمله را...روبروی مادر جان نگویند...که ایشان آماده ...آواره نمودن پیشی می باشند
.
.
.
پ.ن.2:این دوست جان ندیده مان...یک عالمه حرف... مطلب خوبی نوشته اند...که بسی خواندنش را به خانم جانهایمان توصیه می نماییم
.
.
.
پ.ن.3: مادر جان هم اکنون... اطلاعات سودمندی در اختیارمان گذاشتند...ایشان فرمودند...آمپول کورتن...می تواند ما را...در چند دقیقه به جاده سلامتی برساند...تنها ایرادش...امکان پوکی استخوان است...فردا صبح می رویم سراغ یک عدد دکتر...و می خواهیم برایمان توضیح دقیق بدهند...و احتمالا ما از این سرگیجه... نجات بدهند...دعا کنید ...دکترمان مانند مادرجان...همه چیز را با میکروسکوپ نبینند... و راضی بشوند به این تجویز
.
.
.
پ.ن.4: خداوندا ...ما از شر بعضی موجودات خودخواه محافظت بنما...که اگر زیاد روی اعصابمان اسکی بروند...با دیوار یکیشان می نماییم ها...گفته باشیم

هشتاد

چقدر باید منتظر بمانم
شاید روزی
جایی
چشم بدوزی در چشمان من
به درست کردن
یقه ای
کلاهی
عینکی
.
.
.
جمعه را... برای نخستین بار... همراه پیشی... به مسافرت رفتیم... آنهم... خدمت مادربزرگ جان... ییلاق...آبرویمان را بردند... آنقدر سرشان را در همه زندگی... مادربزرگ جان نمودند... که به ایشان نشان فضول باشی اعظم تعلق گرفت... و البته آنچنان برای خودشان... در حیاط و باغچه سبزیجات... دویدند که... عصر را تا آمدن و رسیدنمان به تهران...خوابیدند... واین خوابیدنشان... تا امروز هم ادامه دارد... آنقدر که نگران شده ایم... نکند... چیزی خورده اند.. و بیمار گشته اند
.
.
.
تابستان دارد دیگر تمام می شود... و ما هنوز جز چند قدمی از تهران دور نشده ایم... داریم دق می نماییم... که امسال تابستانمان... عجیب به بیهوده گی...و بطالت گذشت... دعا بنمایید... شاید توانستیم سفر چند روزه ای... به جایی دورتر از چند کیلومتری تهران داشته باشیم
.
.
.
پ.ن: این عکس پیشی است...ایشان در هنگام آشپزی ما جای جدیدی برای خودشان یافته اند... و از انجا ما را تماشا نموده... یا مانند تصویر در سبد خرید ما... به خواب فرو می روند
.
.
.
پ.ن.2: خدایا... منظورمان از دورتر از تهران... اصلا شمال نبوده و نیست... لطفا به جهت های دیگر جغرافیایی فکر بنمایید... با تشکر