هشتاد و نهم

امن یجیب...حال دلم اضطراری است
از دختری که ( بد شده ) دیگر فراری است
آن روزهای دائمی اعتبار سوخت
!این روز ها خطوط دلم اعتباری است
با صفر نهصد و سی و...یک بار هم شده
آنتن بده ، تماس دلم اضطراری است
این زنگ های نیمه شبی عاشقانه نیست
انگار ساعت تو همیشه اداری است
!با هر _الو بگو_ ی تو من قطع میشوم
وقتی _الو بگو و نگو... اختیاری است
وقتی که _ گوش میکنم _ بعد یک سکوت
مثل سلام های شما چوبکاری است
حالا دلم ... در این شب بی مشترک ترین
مشغول زنگ وسوسه ای انتحاری است
امن یجیب گوشی مضطر اذا دعاه
این بوق های آخر چشم انتظاری است
.
.
.
!!!همین 





هشتاد و هشتم


امن یجیب...حال دلم اضطراری است
از دختری که ( بد شده ) دیگر فراری است
آن روزهای دائمی اعتبار سوخت
!این روز ها خطوط دلم اعتباری است
.
.
.
اینجا دیگر دارد رسما... ما را اسبی می کند... یا پستهایمان را میل می نماید... یا بالا نمی آید...یا فارسی نویسش تعطیل است...اصولا... گذاشته اتمان سر کار... از طرفی دیگر... پدرجان... دوباره کامپیوترمان را داغان نموده اند...یعنی آنقدر عکس...و برنامه رویش... ذخیره فرموده اند... که دارد خفه می شود...نمی دانیم چرا زورشان تنها... به این بیچاره می رسد... و نمی روند... کامپیوتر خودشان را داغان بنمایند
.
.
.
این ترم... همچون تمامی ترم های گذشته... به میانه ترم که رسیده ایم... داریم... خودمان را فحش می دهیم... نمی دانیم چرا اینطور جو گیر می شویم...و تمامی روزهای هفته مان را پر می نماییم...باز خدا پدر مدیر آموزشمان را بیامرزد...که نگذاشت بیش از این بدبخت بشویم... و ما را در هنگام انتخاب واحد کنترل نمود...خدایش بسی بیامزاد
.
.
.
این درس رنگرزیمان را بسی دوست می داریم...این تکه های پشم را که رنگ می نماییم... و ترکیب رنگ های گیاهی... بسی برایمان شیرین است... هرچند تمامی دوستان غرمی زنند... از زمانی که باید بگذاریم برای رنگ کردن پشم ها... هر قطعه پشم برای رنگ شدن... تقریبا سه ساعت وقت می خواهد...راستی ...می دانستید... از طبیعت رنگ سبز به دست نمی آید... یعنی اصولا هیچ گیاهی به شما رنگ سبز نمی دهد ...بسی درس جالبی است
.
.
.
با دوست جان... دو هفته ای است...که برنامه پیاده روی می گذاریم...و هر بار حرف های تازه ای پدید می آید...آنقدر که...حرف های هفته گذشته شان...چند روزی ما به شدت گیج و گنگ نموده بود... صحبت هایشان آنقدر غیر منتظره بود...که تا چند روز به گوشهایمان شک نموده بودیم...و باورمان نمی گشت...این حرف ها را...از دهان ایشان شنیده ایم
.
.
.
آخر هفته گذشته را...بعد از مدت زمانی طولانی...در خدمت مادر بزرگ جان گذراندیم...سفری فوق العاده بود...هم هوای تمیز حالمان را بهتر نمود... هم حضور دوست جان...که در دقیقه نود...اعلام نمودند... که با ما می آیند...و بسی عیشمان را کامل نمودند...امیدوارم...این حرکات مهربانانه شان...باز هم تکرار شود
.
.
.
پ.ن.خدا: می شود... بگویید...چه خوابی برای این...بنده بینوا دیده اید...لطفا
.
.
.
پ.ن. خوانندگان: کامنت دانی اینجا را حوصله مان نمی آید هر پست یکبار...ادیت بنماییم...پس تا اطلاع ثانوی...کامنت دانی ما برای هر پست جداگانه نیست...یعنی شما کامنت های پست قبل را نیز مشاهده می نمایید 

هشتاد و هفتم

گیرم روزگار من بد باشد
حال تو که خوش
دل تو که شاد
.
.
.
روزگار می گذرد... صبح بیدار می شویم... می رویم دانشگاه... ظهری... عصری... شبی بر می گردیم... همین... تکراری شده ایم... یکنواخت... و حق می دهیم... به آنکسی که بگوید... کسالت دارد از چشمهایت... بیرون می زند... برو فکری به حال خودت بنما
.
.
.
داریم... مثلا روی بخش آغازین پایان نامه مان... کار می نماییم... آنقدر اساتید... بی حال و بی حوصله... برخورد می نمایند... که تمام شوق و ذوقمان... از دست رفته است...بعد هی دوستان می گویند... چرا تکان نمی خوریم... خوب آنقدردر گوشتان بگویند... دانشگاه را زیادی جدی گرفته ای... بیخیال شو... همین می شود دیگر...می شویم...آن فک های برفی...که تمام روز با تنبلی... تکیه داده اند به سنگی و صخره ای... و آسمان را نگاه می نمایند
.
.
.
بانوی کوچک ما...اولین آنسامبل پیانویش را هم اجرا نمود...و ما بسی به ایشان افتخار می نماییم... هرچند خودشان آنقدر اضطراب داشتند...که تمام پیشانی شان را قرمز نموده بودند... یعنی درست همانند ما... که در اینگونه موارد... گوشمان را می کشیم... و یا بازویمان را چنگ می زنیم... ایشان نیز پیشانیشان را چنگول کشیده بودند
.
.
.
چند وقتی است... دلمان رفتن می خواهد... یعنی گاهی... می رسیم به آنجایی... که دلمان می خواهد چمدانمان را ببندیم... و برویم یک جایی ... که دور باشد ...گاهی از ماندنمان پشیمان می شویم... . می رسیم به آنجایی که...هی با خودمان بگوییم... که چه بشود... که چه شده است... اصلا چند وقتی است... بهانه هایمان برای ماندن... بوی کهنگی می دهند...انگار کپک زده اند
.
.
.
آن شتر کینه ای را یادتان هست... که ما بودیم... این روزها اطمینان یافته ایم... به شتر بودنمان... آن هم از نوع کینه ای...آنقدر که بی اعتماد گشته ایم... یعنی هر کاری می نماییم... نمی توانیم... اشتباهات آدمها را فراموش بنماییم... هی ناخودآگاه دستمان می رود... توی زخمی که ان آدم زده است... و خون می آوریمش
.
.
.
پ.ن.خدا:گاهی بندگانت...ظرفیت آزمون و آزمایش طولانی را ندارند...امروز گفتیم... فردا دوباره... دعوایمان شد... بدانید... دارد ظرفمان پر می شود
.
.
.
پ.ن. بلاگر: کمی دیگر... این پیغام احمقانه تان .. برای گذاشتن هر پست تکرار شود... خونتان گردن خودتان است