پنجاه و چهارم

موضوع بسیار ساده و روشن است
:هرکسی آن را می فهمد
تو مرا دوست نداری
و هرگز دوست نخواهی داشت .
.
.
این روزها... فکر می کنم...افسانه قدیمی ننه سرما...حتما اشتباه بوده است... احتمالا زمستان مرد غول پیکری...با عضلات برآمده است...که این همه توان ماندن دارد...و زورش بر این خانم و آقای شومینه و شوفاژ می چربد...کمی آفتاب لازم دارم...که گرم باشد... شاید این یخ زدگی استخوان هایم باز شود...و کمتر دندان هایم اینطور سمفونی سرما زدگی بسازند
.
.
.
این هفته ها که ...بقول دوستی از خواب و خوراک افتاده ام... زندگی عجیب لذت بخش شده است...راستش با همه اینکه می دانم... اینها...مقدمه ای بر یک مریض شدن اساسی خواهد بود...اما لذت عجیبی است... که روزت را بدون این فکر کلافه کننده... باید چه درست کنم...شروع کنی... و شبت را ...در سکوت به خواندن کتاب و دیدن فیلم های مورد علاقه ات بگذرانی... و همیشه آنقدر فرصت داشته باشی تا کارهایت را روی صبر به انجام برسانی... مخصوصا وقتی تمام روز در خانه هستی...و درس و دانشگاه هم تعطیل است
.
.
.
پدر جان ...راضی شده اند...برنامه مسافرتم را تغییر بدهم...و امسال به جای همراهی آنان در سفر... برنامه خودم را داشته باشم...و این یعنی یک ماه تابستانم را می توانم بروم.... خودم را با موزه ها و نقاشی های هر کجا که بخواهم خفه کنم...حالا تنها می ماند... رضایت استاد عزیز ...که معرفی ام کند برای دوره طراحی ...و اگر نشود... راضی کردن دوست عزیز برای همراهی در سفر ...که اگر هیچکدام نشود.. من و می مانم و سفر نرفته امسال ...و دل و دماغ سوخته
.
.
.
پ.ن: این روزها...که فرصت دیدارمان کم است... دلتنگی هایم ... می شوند نقش...و رنگ...و طرح...هرچند که هیچ بومی اندازه دلتنگی من برای چشم های خندان تو نیست

پنجاه و سوم

!پس
سومی که بود که گریه می کرد؟
ما که
!دو نفر بیشتر نبودیم
.
.
.
دوباره دارم به یاد نوجوانی هایم... راز فال ورق....را می خوانم...و البته احتمالا به دنبالش دوباره...دنیای سوفی را خواهم خواند...دوست دارم این داستان ها را...و آن پدر فیلسوف راوی را...آنجایی که می گوید...پدرش شبیه یک ژوکر است...و آن تعریفی که از ژوکر دارد...هرچند هر دو کتاب مثلا کادو تولد کسی بودند ...که تولدش را نرفتم...و حالا هم کادوهایش را به نفع خودم ضبط کرده ام
.
.
.
این روزها بی حوصلگی هایم دلیل نمی خواهد...این تنفرم از آدم ها هم...که آنقدر برایم این چند وقت ثابت شده است...وقاحتشان...این خودباوری احمقانه شان...این باورشان که اگر کاری را از روی مهربانی بی هیچ چشم داشتی برایشان انجام داده ای...حقشان بوده است...و شاید هم لطف کرده اند که گذاشته اند تو از زندگی ات بگذاری و کار انها را انجام بدهی...این بی خیالی احمقانه شان
.
.
.
دکتر جان مشق شب داده اند...تا تمام خاطرات کودکی ام را بی هیچ...رج زدنی برایشان بنویسم...مشق شب دردناکی است...برای من...که فاصله خاطرات و خواب هاو خیال هایم...هیچ است...و همیشه جایی میان زمین و هوا زندگی کرده ام
.
.
.
دارم دوباره می شوم همان دخترک بازیگوش بی خیال...که شب های امتحانش میان کتاب ها می گذشت...و فیلم های ندیده...دوست دارم بی خیالی و لج بازی این روزهایم با خودم را...که جدی نمی گیرم هیچ چیزی را...و دوباره دارم معلق می شوم میان آسمان و زمین
.
.
.
بعضی آدم ها از خاطره ام پاک نمی شوند...مثل معلم دینی دبیرستانم...با آن چشم های سبز روشن...و پوستی عجیب مهتابی... دیروز اتفاقی دیدمش...همان معلم خوش لباس همیشگی بود...با لحن مهربانش...و خنده هایی که برای من هنوز هم خاطره شان دلنشین اند...و برایم عجیب بود که مرا هنوز بعد از سالها در خاطر داشت...حتی آنقدر که یادش بود... بپرسد... هنوز هم نماز را فارسی می خوانم...و هنوز هم باور ندارم...وجود جهنم را...و یادم بیاندازد...که من چقدر درباره خدا و بهشت و جهنمش با او بحث کرده ام...و هیچگاه حرف تندی از او نشنیده ام... هرچند بارها در مقابلش کفر گفته ام...و یادم بیاندازد...که تمام سالهای دبیرستان را... چطور با من و آن لجبازیم برای نخواندن عربی قرآن کنار آمد...و چطور شاگرد بازیگوش و ناآرام مدرسه را...آرام و رام کرد...بعضی ها از خاطره ام نمی روند

پنجاه و دوم

مرا به خود بگذار
مرا به خاک سپار
!کسی؟
نه هیچ کسی را دگر نمی خواهم
.
.
.
اینکه تمام سعیتان را گذاشته اید...تا متنفر شوم از این موجود دو پا... با آن همه ادعای بیهوده... هدر دادن وقتتان است...این هیولای ناقص الخلقه از همان روزهایی که چشمهایش را باز کرده است...بیماری تنفر دارد...و این روزها هم...آنقدر این تنفر را نفس کشیده است...که تمام سلولهایش را بیماری گرفته است
.
.
.
این برف لعنتی ...برده اتم به سالهای کودکی...به آن خانه برفی های میان حیاط...به آن جمع شلوغ ...به کرسی گرم...و مهربان خانه مادر بزرگ...به آن چای گرم بعد از برف بازی ها...آن فریادها که تمام خانه را پر می کرد...برده اتم...به آن خوابیدن های زیر کرسی...به زمستان پارسال...و سفیدی یکدست کوه ها...به بی خبری دو روزه ام از همه دنیا...به آن هیولایی که پشت پنجره ها و میان کوه ها یادش رفته بود متنفر است از دنیای بویناک زیر پایش...متنفر است از همه آن چیزهایی که اطرافش را گرفته اند... این برف لعنتی یادم آورده است که این هیولا با این قلب سنگی اش گاهی عجیب می تواند مهربان شود
.
.
.
کمی هوای تمیز می خواهم برای نفس کشیدن...هوایی که پر از...خودخواهی ها...خودپرستی ها...کج فهمی ها...بیماری ها...و عقده های ...این موجودات دوپا نباشد
.
.
.
چند پست اخر ...سیم آخر را بخوانید حتما...همین
.
.
.
پ.ن:این بار چندم است که... اینجا را جرح و تعدیل می کنم... باز هم لعنت به این برف...که یادم آورده است...گاهی این موجود دو پا بجوری کج فهم می شود

پنجاه و یکم

فرسنگ ها
دینی
به من ندارند
به رفتن زنده ام
نه به رسیدن
.
.
.
اینکه گاهی کسانی... مرز های خودخواهی و خودبینی ادم ها را نشانت بدهند ...خوب است...خوب است یادت بیاندازند...همکلاسی های خوب...همگروه های خوبی...و همکاران خوبی نمی شوند
.
.
.
تمام شد...دیروز اختتامیه نمایشگاه گروهی ما بود...با همه دردسرهایش...با همه حرف ها و حدیث هایش...با همه فضای گاهی نه چندان دوستانه ای که روی نمایشگاه سنگینی می کرد
.
.
.
دکترجان را دو هفته است کاشته ام...هر بار زنگ زده ام... وقتم را تغییر داده ام... آنقدر که...منشی خوش اخلاق...هم صدایش درآمده است
.
.
.
اینکه کسی بی خبر بیاید نمایشگاهت را ببیند...و تو متاسفانه آنجا باشی...و تنها دلت بخواهد آن یکنفر را تکه تکه کنی...و در دلت فحش بدهی...خودت را و گالری را...و آن نمایشگاه را که همه ترس ها و دلهره هایت را دوباره روبرویت گذاشته اند...و بعد که برود...دلت بخواهد سرت را روی شانه کسی بگذاری و گریه کنی...و آن شانه بشود شانه سرد باد...یکشنبه دلم می خواست از تاریخ حذف شود
.
.
.
می دانستم بیمار است...می دانستم...دیگر آن مرد مهربان و شاد و شیطان سالهای دور من نیست...اما دیدنش ...دیدن آن شانه های لاغر شده...آن موهایی که دیگر شبیه هیچ غول مهربانی نیست...دین آن چشمهایی که برق نمی زنند...و آن دستهایی که می لرزند...و دیدن آن عصای بلند میان دستانش...برایم حسرت دوباره آن سالها را آورد...سالهای انگار دور از دست...برای آنکه...مداد را از دست من بگیرد...و به شیطنت بخندد...و برایم بگوید که این مدادهای جادویی چطور من را دارند با خودشان می برند...و چطور یادم می رود...که ساعت هاست نشسته ام...و چشم دوخته ام...به کاغذها و مدادها...آنقدر که ندیده ام آمده است...دست گذاشته است روی شانه ام...و نشنیده ام...تحسین اش را...تا گونه هایم بشود شبیه تربچه های نقلی...و حسرت دخترکان همکلاسی ام را ندیده ام در چشمهایشان...تا دست بتکانم...که اینها را برای دلخوشی شاگرد بی استعدادتان می گویید
.
.
.
پ.ن:اگر کسی جایی دلخوشی کوچکی را دید...برایم بیاورد