پنجاه و هشتم

ساده است
ما که مثل هم گذر نکرده ایم
از میان کوچه های سخت تجربه
.
.
.
استاد جان دستور تهیه پارچه داده اند...هر مترش حدود 10000 تومان... آن یکی استاد جان فرستاده مان... دنبال پارچه پشمی پته دوزی... آنهم متری حدود 35000 تومان... و نخ پشم درجه یک... که هر کلافش 5000 تومان است... آن یکی استاد جان... کتاب معرفی نموده اند خدا تومان... حالا ما مانده ایم... کسی بانکی.. گاو صندوق پر پولی... جواهر سازی سراغ ندارد... شبانه برویم دزدی... اگر هیچ کدام نشد... کسی می داند چطور می شود اعلام ورشکستگی کرد...تا شاید وامی چیزی محض رضای خدا به ما بدهند
.
.
.
کارمان را فروخته اند... آنهم بی خبر... رفته ایم کارمان را پس بگیریم... فرمودند... کارتان را کسی آمد خرید و برد... می گوییم پس ما می رویم چند هفته بعد می آییم شاید... بقیه کارهایمان را هم... چند مشتری مهربان و فهیم خریداری کردند
.
.
.
پدر جان صدایمان می کنند... که بیا کارت داریم... می پرسیم چه کار... می فرمایند بیا پایین دیگر... و ما ترس برمان می دارد که چه خبط و خطایی کرده ایم... با ترس و لرز می رویم خدمتشان... می فرمایند... اگر به تو باشد که از گشنگی خودت را هلاک می کنی... برایت یک کاسه سالاد درست کرده ایم بیاور بنشین اینجا تمامش کن... می رویم می بینیم... برایمان یک کاسه بزرگ سالاد سبزیجات تدارک دیده اند...با کلی پسته و بادام داخلش
.
.
.
پ.ن: تصمیم گرفته ایم... تمرین نغریدن ...همان غر نزدن بکنیم...بقول ستایش جانمان...مهمتر از ان هستیم که خودمان را برای این چیزهای کوچک آزرده بکنیم
.
پ.ن.2: اگر نقاشی تکراری می گذاریم گاهی... اول مشکل از حافظه ضعیفمان است...دوم هم... از تنبلی بیش از حدمان که کارهای جدیدمان را هنوز اسکن نکرده ایم

پنجاه و هفتم

خدای لعنتی... می خواهی یکبار حرفم را گوش کنی... بیایی نشانم بدهی... این لجنزارت... چیزی خوبی هم برای زنده ماندن دارد...یا می خواهی به پوزخند احمقانه ات ادامه بدهی؟
.
.
.
چاره این روزهای من... چاره توبه همان گرگ ... قصه کودکی است... چاره... تمام آن میوه های ممنوعه که چشیده ام...این سالها
.
.
.
از خودم وقتی دروغ می گویم... وقتی پشت این لبخندهای کج... و بهانه های احمقانه پنهان می شوم...متنفرم... آنقدر که این روزها... می خواهم خودم را جایی بالا بیاورم
.
.
.
کدام لعنتی گفته بود...این باتلاق متعفن به اسم من... قعری هم برای غرق شدن دارد؟
.
.
.
صرفا می خواهم بروم مدتی... سرم بگذارم جایی بمیرم...پس تا اطلاع بعدی اینجا تمام
.
.
.
پ.ن: این پست هیچ توضیح شفاهی ندارد... پس بیهوده دلگیر نشوید... از این بی حرفی
.
.
.
پ.ن: بازدید کننده اصفهانی .. می شودشرتان را از سر من کم کنید ... دارید حالم را بهم می زنید... از خودتان ... از ان دلیل احمقانه تان که می ایید اینجا...بروید به درک... هم شما... هم تمام دیگر خاله زنک های متعفنی که برای دانستن رابطه خصوصی من می ایند

پنجاه و ششم

ماجرای زندگی آیا
جز مشقتهای توامان با زجر
اختیارش هم عنان با جبر
بسترش بر بعد فرار و مه آلود زمان لغزان
در فضای کشف پوچ ماجراها چیست؟
من بگویم یا تو می گویی
هیچ جز این نیست؟
.
.
.
حالا اینجا یکساله شده است... یک سال است آمده ام خانه جدید... یا شاید بازگشته ام خانه قدیمی ام... آنجایی که 5 سال پیش شروع کرده بودم...با نام دیگری...و دغدغه های دیگری ...برای کسانی دیگر هم...شاید درست هم همین باشد... آدمها آنجایی تمام می شوند...که روزی آغاز کرده بودند
.
.
.
انارام نامی یادگاری است... یادگار از دوستی که... نخستین بار با او... اوستا را خواندم...و نخستین بار او... مرا به گذشته ادبی سرزمینم برد...یادگاری از کسی که... انگار سالهاست مرده است
.
.
.
اینجا دلهره ها و یادهای روزانه من است...شاید همین ها هم... اینجا را غمگین می کند... که من هر روز دلخوشی هایم کمتر می شود... و امیدهایم... بی رنگ تر...و کمتر چیزی برای خندیدن می یابم... و تنها فرو رفته ام...بی آنکه لحظه ای جایی برای نفس کشیدن باقی مانده باشد
.
.
.
پ.ن:هیچکس عزیز... کتاب های معرفی کرده تان را خواندم... ممنون..و راستش آن تشبیه شما از من...و ان تلخی قهوه سیاه... کمی جالب بود... که تنها یکنفر مرا اینگونه وصف کرده بود...و نمی دانم درست شناختمتان یا نه...که اگر درست باشد... برایم کمی عجیب است که اینجا راهنوز می خوانید
.
.
.
پ.ن.2: بعضی آدم ها خودشان می خواهند خط بخورند... از رابطه های من...حتی اگر چیزی نگویند... حتی اگر حرف های دیگری هم داشته باشند... این وقت ها رفتارشان... خطشان می زند...برخوردهایشان...با هر دلیلی که برای خودشان داشته باشند...دورشان می کند از من...آنقدر که می توانم برایشان بشوم جوجه تیغی....که بدون هیچ دلسوزی زخمشان بزنم

پنجاه و پنجم

فلسفه یعنی رنج
افتخار که بگی
رنجورم
.
.
.
بعضی ها را نمی فهمم... یعنی هر چقدر هم که زمان بگذرد از ارتباطمان...بعضی حرف هایشان را نمی توانم با هیچ معده ای هضم کنم... بعضی رفتارهایشان را هم... اینکه شبیه دیگران نباشی... یعنی تفاوت...اما اینکه بخواهی این تفاوتت را هوار بزنی...یا آنرا در چشم دیگران فرو کنی...معده من هضمش نمی کند...می شود گاهی متفاوت بود...اما تحمیل این تفاوت دیگر می شود...خودشیفتگی...یا بقول مادربزرگ جان...خودم گل
.
.
.
گاهی که حوصله ام سر جایش باشد... تمام کمدها ...و اشکاف ها را خالی میکنم...و همه را دوباره از سر صبر می چینم... این میانه... بعضی چیزها...یادم می اندازد... که بقول مادر جان... یک آشغال جمع کن حسابی هستم ...مثل این هفته...که هنوز نمی دانم...آن کاغذ کادو تولد 18 سالگی من چطور لابلای کاغذ هایم مانده بود... یا آن مجله های لوفتانزا 1998 چرا دسته شده درون کتابخانه ام بود...کاش کسی پیدا شود... و به من یاد بدهد... پوسته های شکلات...پاستیل های مانده...و کاغذهای تکه تکه کادو...و روبان هایشان...خاطره نیستند
.
.
.
آمده است پشت در ورودی گلوله شده است...شبیه یک توپ پشمی سیاه...می خواهم داخل خانه که بیایم...کمی خودش را کنار می کشد..و دوباره گلوله می شود...دلم برایش می سوزد...غذای باقیمانده دیروز را کمی گرم می کنم...و برایش می برم... کسی می گفت... گربه های سیاه...فرشته های آمین هستند...نمی دانم...یعنی آرزویم برآورده می شود
.
.
.
پ.ن: به چند خیر عزیز... با کتابخانه هایی خالی...جهت نگهداری از کتابهایم نیازمندم