شصت وهشتم

مانند ستاره خاموشی شده ام
زندگی ام
خودسوزی دائمی است
بدون نور
.
.
.
دیروز عصر ...و امروز را در ییلاق...خدمت مادربزرگ جانمان بودیم...آسمان دیشب فوق العاده بود...با آن همه ستاره...نسیم خنکی که می آمد...و صدای مرغ حقی که می خواند...و فرشته هایی که همان نزدیکی ها بودند
.
.
.
چند هفته ای است... دوباره گرفتار آن کلافگی...بی سبب شده ایم...دچار آن شکی که گاهی...رفتارهایمان را هم عجیب می کند...این وقت ها اگر به حال خودمان باشیم.. می توانیم...تمام رابطه هایمان را جوری خراب کنیم...که هیچ راه بازگشتی نداشته باشیم...این وقت ها به شدت...به یک دوست با نگاهی مثبت نیازمند می شویم...کسی که بتواند نجاتمان بدهد...از گند زدن به زندگیمان
.
.
.
می خواهیم برویم...جناب استاد را تکه تکه بنماییم...بعد تکه هایش را...بدهیم گربه های دانشگاه تناول بنمایند...از آن جایی که دیگر دارند روی...اعصابمان این نزدیک امتحانات...پاتیناژ می روند...یک جلسه تا فرجه امتحانات مانده است... و ایشان پروژه جدید داده اند
.
.
.
پ.ن: اصولا تا پایان امتحانات...15 تیر ماه...ما غرمان می آید...و این را جهت اطلاع ...برای دوستان بی اعصابی گفتیم...که حوصله غر شنیدن ندارند

شصت و هفتم

به من نگویید
که بزرگ شده ای
قد کشیده ای
دنیا کوچک تر شده است
آن قدر که
اگر چند قدم بردارم
به آخر دنیا می رسم
.
.
.
کم مانده است خودمان را حلق آویز کنیم... از دست این دوست نمایانمان... خودشان فکر کرده اند...تصمیم گرفته اند... بعد هم وقتی همه چیز تمام شده است...خبر داده اند که...ما را در یک شرکتی به صورت پاره وقت استخدام کرده اند... و در جواب پرسش ما که...آخر طراحی پارچه...و نقاشی ما را...چه به یک شرکت حمل و نقل ...با قیافه حق به جانب می فرمایند...این روزگار که کسی در ارتباط با رشته اش کار نمی کند...مهم آسان بودن کارتان است... که همانا تنظیم شیفت رانندگان کامیون محترم می باشد
.
.
.
امتحاناتمان...شروع نشده...استادان عزیز...در حال برگزاری...پیش ژوژمان ها هستند...و این یعنی...موقعیتمان شبیه منطقه جنگی می باشد...برایمان دعا کنید این...روزها به خیر بگذرند...اگر نه...باید خرداد را بسط بنشینیم خانه مان...برای امتحاناتمان کار انجام بدهیم
.
.
.
اسم درس استاد جان را گذاشته ایم...تیم ملی سوزن دوزی...و البته تا آنجایی که در توانمان بوده است هم...کلاس را پیچانده ایم...حالا که نزدیک پایان ترم شده ایم... کمی احساس پشیمانی یقه مان را گرفته است...که اصلا مغزمان هیچ پیغامی در جهت دوخت پولک و ملیله را نمی پذیرد...و مانده ایم با یک عالم پروژه انجام نداده...تنها امیدمان مادر جان است...که شاید دلشان به رحم بیاید...و برایمان چند کاری را بدوزند

شصت و ششم

بگذار در آینده نیز
گلایه نکنم
که سیاه، سیاه است
.
.
.
مادر جان و پدر جان از سفر آمده اند...با کلی سوغاتی های عجیب...مادرجان تعداد بسیاری گردنبند آورده اند برایمان... که همه شان را با هسته میوه های گوناگون ساخته اند... هسته هایی که ما در عمرمان هم ندیده بودیمشان...و تعداد بساری مجسمه های چوبی در حال رقص...آن قدر هم از سفرشان تعریف نمودند که... ما بسی پشیمان گشتیم که چرا همراهشان نرفتیم...و سفری اینگونه فوق العاده را از دست دادیم
.
.
.
اصولا بعضی آدمها می روند...با پاشنه بلند رفتارهایشان...روی اعصابمان پیاده روی...ما هم معمولا سعی می نماییم انسان مهربانی باشیم...و پیاده رویشان را ندیده بگیریم...اما خوب همین جا داریم می گوییم... ما یک روی خشن هم داریم...که اگر ظاهر شود...چیزی از پاشنه بلند...و احتمالا صاحب پاشنه باقی نمی گذارد...به هر حال گفته باشیم برای روز مبادا
.
.
.
آن دعایمان که در پیوست نوشته قبل گفته بودیم...انگار موجب سو تفاهم میان ما و دوست جانمان گشته است...راستش را بخواهید ما هنوز هم پشیمانیم که چرا هنگام دعایمان بی حواسی جناب باریتعالی را... در این چند وقت در نظر نگرفته بودیم...و دعایمان را واضح و شفاف نگفته بودیم... و با این بی حواسیمان و...البته بی حواسیشان... موجب آغاز شدن هم زمان یکصد کارتان همراه همدیگر گشتیم...تا دوباره شما را میان کارهایتان گم بنماییم

شصت و پنجم

در اولین حمله ناگهانی تاتار عشق
خمره دلم
!بر ایوان سنگ و سنگ شکست
دستم به دست دوست ماند
!پایم به پای راه رفت
.
.
.
وقتی حس فضولیت گل می کند... و سعی می کنی...از همه جا سر در بیاوری... می شود این اتفاقی که برای اینجا افتاده...یعنی می روی در دنیای مجازی می چرخی... بعد چند قالب جدید می بینی...بعد به سرت می زند امتحانشان کنی...بعد وبلاگت می رود روی هوا...آنقدر که مجبور می شوی...وبلاگت را از اول منظم کنی...و تازه شانس می آوری لینک هایت را جایی برای روز مبادا ذخیره کرده ای...پشت دستم را داغ نموده ام... دیگر فضولی ننمایم
.
.
.
استاد جان...برای شالمان خواب های ناگواری دیده اند... از آن خواب هایی که اگر تعبیر شود... یا ما سکته می کنیم... یا باز هم ما دق می کنیم... چرا که بعد از تعبیر خواب ایشان... باید از شالمان برای همیشه گذشته...و آنرا در اولین سطل زباله بیاندازیم...بس که خوابشان گل منگلی...و پر منجوق و ملیله است
.
.
.
مدیر گروه عزیزمان... برنامه چیده اند برای ترم بعدمان... چیزی همانند هلو...دو روز می رویم دانشگاه ...و تمام...و همین جا هم می گوییم اصولا خر است... آنکسی که موقع انتخاب واحد جو زده بشود... و بیست و چند واحد بگیرد...و همه روزهای هفته اش را پر بنماید
.
.
.
پ.ن: ما اصولا از دعایمان که شما ... زودتر بروید سر کارتان پشیمانیم
.
.
.
پ.ن.2: اصولا هالواسکن در این قالب کار نمی نماید... پس دوستان فحشمان ندهند که چرا قالب کامنت دانیمان تغییر کرده است

شصت و سوم

در منتهای صبوری
به انتهای صبوری رسیده ام
!فریاد
.
.
.
قصه این دوهفته من... شده بود قصه ...قیر و قیف...و آن مسول محترم جهنم ...اول که کامپیوترمان... تکه تکه شده بود... و هیچ چیزش کار نمی کرد... بعد هم... که کمی بیچاره را از حجم عظیم فایل ها نجات دادیم... و از نو سرویسش نمودیم...فارسی نمی توانست بنویسد... وقتی هم... که فارسی را نصب نموده... دزد محترم... هم محله ای... کابل های تلفن را دزدیده... و ما را برای چند روزی از تلفن محروم نمودند...وقتی هم که تلفن به راه افتاد... اینجا بازی درآورد...و ما را به طور کامل پرتاب نمودند بیرون...و اعلام پایان زمان استفاده مان را صادر نمودند...بگذریم به هر حال فعلا هم قیف مهیا شده است ...هم قیر... و هم مسول محترم حضور دارند
.
.
.
پدر جان و مادر جان... چند روزی است در مسافرت بلاد غریب به سر می برند... و ما در خانه از تنهایی مان لذت می بریم... هرچند این نخستین بار است... که به علت دسترسی نداشتن به والدین محترم...عجیب برایشان دچار دلتنگی می شویم...و کمی تا قسمتی هم... دچار کمبود آغوش مادر جان...و بوسه های پدر جان گشته ایم
.
.
.
می گفت... در بچگی مان... همیشه فکر می کردیم... آیا پدر جانتان شما را دوست می دارند یا نه... تا آنکه یک شب... وقتی در خواب حرف می زدید و بی تابی می کردید...پدر جان آمدند بالای سرتان...و آنقدر نوازشتان کردند...و با شما حرف زدند تا آرام شدید... و دوباره خوابتان برد...آنوقت شیر فهم گشتیم... که دوستتان می دارند...و ما فکر می نماییم...که پدرجانمان برخلاف... زبان تلخ و اخم هایشان... دوستمان می دارند شدید... این را ما آنهنگامی فهمیدیم... که نخستین بار ...از بیهوشی یک عمل طولانی... بیدار شدیم... و اشک ایشان را از بی تابی ها...و دردهایمان دیدیم
.
.
.
استاد جان... بی خیال کلاس شده اند... چند هفته ایست...که یا ما کلاس را نمی رویم...یا ایشان نمی آیند ...و اصولا مدتیست در تمام زندگیمان ...وابسته به آن قیر و قیف کذایی گشته ایم