هفتاد و پنجم

به همان سادگی
که کلاغ سالخورده
با نخستین سوت قطار
سقف سالن متروک را
ترک می گوید
دل
دیگر
در جای خود نیست
به همین سادگی
.
.
.
بقول برادر جان... این کارها به ما نیامده است... چند روز پیش با دوستی تصمیم گرفتیم... برویم... کمی از این سفیدی در بیاییم... و مثلا کمی قهوهای بشویم... حالا قهوه ای نشده ایم هیچ... تمام تنمان... شده است...قرمز...و حسابی سوخته ایم... و کباب گشته ایم... و درس عبرتی گشته ایم برای اطرافیانمان... که دیگر از این کارها انجام ندهند
.
.
.
رفتیم... بیژن و منیژه را دیدیم... دوست می داشتیم... برخی قسمت های کار را... هرچند گاهی... گفتگوها... کلیشه ای و شعاری می شد... اما به دیدنش می ارزید
.
.
.
تالار قشقایی کار تازه ای آورده است... براساس دو شعر از... نزار قبانی... نمی دانم کار خوبی است یا نه... اما اگر شعر های قبانی را دوست می دارید... شاید بد نباشد... به دیدن این کار بروید
.
.
.
کمی تا قسمتی دچار تنبلی مزمن شده ایم... عجیب حوصله نقاشی را نداریم... و جایش برای آنکه... وجدانمان درد نگیرد... کتاب می خوانیم... و سرش را شیره می مالیم
.
.
.
اگر حوصله تان گرفت... و البته اگر ...از انواع جادو...و قصه های فانتزی و خیالی خوشتان می آید... کتاب جادو را بخوانید... داستان خوبی دارد... هرچند ترجمه اش... احتمالا گاهی کلافه تان می کند
.
.
.
و البته اگر از داستانهای خون آشام ها...و و انواع موجودات خونریز هم خوشتان می آید... دستیار یک شبح را بخوانید... این هم کتاب جالبی است
.
.
.
پ.ن: ما اصولا موجودات خیالی را بسیار دوست می داریم... مخصوصا آنهایی را که... با خون آشام ها نسبتی دارند

هفتاد و چهارم

خدا کند که....!!! نه...نفرین نمی کنم که مباد
به او که عاشق او بوده ام زیان برسد
خدا کند فقط این عشق از سرم برود
خدا کند که فقط زود آن زمان برسد
.
.
.
شاید اگر آن اتفاق روز آخر نبود... اینبار هم... سبک باز می گشتم... از سفر چند روزه مان... به ییلاق... و حرف ها...و گفتگو ها... و دردل ها... با مادر بزرگ
.
.
.
کتاب می خوانیم... تعطیلاتمان را زیاد... آخرینش هم... بیوتن... رضا امیر خانی... کتاب را زیاد دوست می داشتیم... تک تک جمله هایش را... و آن نگارش عجیبش... هر چند... هیچ کتابی... برایمان... هنوز... من او... نشده است... اما پیشنهاد می دهیم... بخوانیدش... لذت بسیار خواهید برد... از داستان
.
.
.
ده فرمان... را هم خواندیم... این یکی کادو... خانم دکتر جانمان... بود... برای تولدمان... برخی داستانهایش را دوست می داشتیم شدید... مخصوصا آن فرمان ششمش را...نمی گوییم هم چه بود... که بروید کتاب رابگیرید...و بخوانید
.
.
.
انگار امسال هم... سال مرگ است... تا کی و چه وقت هم... کسی نمی داند... خسرو شکیبایی هم... رفت... مانند همه آنهایی که رفته بودند... زیر خروارها خاک... و تنها خاطره ای شان مانده است... کسی راست می گفت... خوشا بحالشان... که خاطره ماندگاری می شوند... ما باید عزای رفتن خودمان را بگیریم... که خاطره هم نمی شویم... در چشم این دنیا
.
.
.
اصولا پیدا کردن آدم های آشنای قدیمی... دردناک است... یعنی می برد به خاطره هایی که... تکرار نمی شوند... برای همین آدم های من تاریخ مصرف دارند... یکروزی باطل می شوند
.
.
.
پ.ن.1: این عکس بالا را ما یک جایی پیدا کردیم... و عجیب این صورت شکسته را دوست داریم
پ.ن.2: شعر بالا را هم... همینطور ... و لطفا برایش مخاطب دست و پا نکنید... می ترسیم این شعر نوشتنمان...آخر به دعوای ما و دوست جانمان بیانجامد... بس که شعرهایمان... صاحب سوتفاهمند

هفتاد و سوم

در دل ظلمات می درخشی
نمی دانم کجایی
خواه نزدیک و خواه دور
نمی دانم نامت چیست
هرچه می خواهد باشد
فقط بدرخش
بدرخش ستاره کوچک من
.
.
.
می خواهیم بدهیم... این کامپیوترمان را... خروس قندی بخریم... چند هفته است یک برنامه گرافیک را سعی می نماید... باز بنماید... و حافظه اش نمی کشد... البته حق دارد ... چون تا آنجایی که ما یادمان می آید... آخرین باری که ایشان... مورد لطف فرار گرفته... به روز گشتند... در ایام کودکی ما بود... و احتمالا هم اندازه جد بزرگ ما سن و سال دارند ایشان
.
.
.
دندان درد امانمان را بریده است... رفتیم دکتر جان... تا یک دندان بدون درد را... که گوشه اش شکسته بود...تعمیر نمایند... و حالا با یک دندان درد دست به گریبان هستیم... هر چند موجب شاخ در اوردن دکتر جان گشتیم...چرا که اصولا ما این دندان را کشته بودیم... و صاحب یک دندان مرده بودیم...بقول برادر جان هیچ چیزمان به آدمیزاده نرفته است... حتی دندانمان
.
.
.
رفتیم با دوست جانمان... یادگار زریران...نوشته و کارگردانی...قطب الدین صادقی... متن بسیار فوق العاده ای بود...مخصوصا برای ما که... بسیار شاهنامه و زبان کهنش را دوست می داریم... هرچند بازی ها گاهی کمی خسته کننده...و کم کار بود... اما متن فوق العاده بود... توصیه می نماییم... اگر می خواهید یک متن بسیار خوب... به زبان پارسی سره بشنوید... سری به تاتر شهر بزنید
.
.
.
پ.ن: بیژن و منیژه را نیز ندیده توصیه می نماییم...می گویند داستان خوبی است... و اصولا ما ایمان داریم... کارهایی که... هومن برق نورد بازی نموده است ...بسیار ارزش دیدن دارند... پس این یکی را نیز از دست ندهید
.
.
.
پ.ن.2: این هم کار دوم... طراحی ما... براساس کارهای دوره قاجار... حالا خودتان ربط پرتقال فروش را پیدا بنمایید
.
.
.
پ.ن.3: اصولا جهت رفع هرگونه سوتفاهم... آن شعر پست پیش... هیچ گونه مخاطبی نداشت...و اصولا ما اینجا شعرهایمان کمی تا قسمتی دیمی... براساس همان لحظه...هر شعری به ذهنمان آمد...است

هفتاد و دوم

این لبخندهای کج
این سکوتهای بی حرف
از خستگی نیست
از تمام شدن است
پس بگذار تمام شویم
پیش از آنکه هر کدام
زخمی شویم
بر دهان و قلب دیگری
بگذار تمام شویم
با همین لبخندها و سکوت ها
پیش از خونریزی این زخم قدیمی
.
.
.
خوب نیستم... چرایش را هم... نمی دانم... همین است که... حرفم نمی آید
.
آن کار بالا هم... نتیجه یک ترم تلاش ما است... برای طراحی پارچه