صد و هشتم

این است برترین حس درستم؟
این است مسیری که
 خواهان پیمودنش هستم؟
این است راهی که
می توانم والاترین استعدادهایم را
در گذر آن بیابم؟
.
.
.
گاهی فکر می کنم...چقدر باید بگذرد ...تا بوی تن کسی را که...دوست داشته ام...از یاد ببرم...و چقدر باید...بگذرد...تا بتوانم دیگر...دوستش نداشته باشم
.
.
.
راستی...حق اشتباه...این ترکیب بسیار کوچک...از کلمه ها...را چه کسی به ما داده است...چه کسی جز خودمان
.
.
.
گاهی...حسادت می کنم...به آدم هایی...که می توانند...بدون دخالت...احساساتشان...تصمیم بگیرند...و زندگی کنند
.
.
.
پ .ن: نمی دانیم چرا...اینجا تصویر هایمان را...دانلود نمی کند...می شود کسی کمکمان کند؟
.
.
.
پ .ن : بانو جان...پست قبلیمان...به نام شما...هر کجا که می خواهید ببریدش

صد و هفتم

آزمون تشخیص پایان رسالتت
:بر این کره ی خاکی
"زنده ای ؟ پس کار هنوز تمام نشده"

صد و ششم

اگر خیالباف خلاق،معصوم،پاک
ومهربان را
ایمانی باشد به جهانی شادمان و نورانی
و مخلوقاتی بی نقص
و اگر باورش نادرست باشد
و رخت از این جهان بر بندد
،نه او ،
که جهان مضحکه است
.
.
.
نمی دانم...تا بحال احساس کرده ای...گیر افتاده ای میان یکی...از آن هزار توهای ...افسانه های قدیمی...از همان هایی...که روزها در آن می چرخی...و می بینی...دوباره رسیده ای...روی همان نقطه اولت...و هیچ چیز عوض نشده است...جز نفس تو که گرفته است...و خستگی بزرگی که...روی تنت نشسته است