یکصدم

ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش
.
.
.
نمی دانیم چرا...هر چه بزرگتر می شویم...بیشتر بدمان می آید...از عید و نوروز و این تعطیلات بی حد و حسابش...بیشتر حوصله مان کش می آید...با این همه دید و بازدید از روز نخست اجباریش...عیدی دادن ها و عیدی گرفتن هایی که انگار از سر وظیفه هستند تا ذوق و علاقه...می دانیم داریم ... آ... د... م ... می شویم از همان هایی که نمی شود گفت انسان
.
.
.
امسال هم که اصولا سال نکویش از بهارش پیدا شده است... تا سال دیگر هم هیچ حرفی نداریم برای گفتن
.
.
.
بعضی آدم ها را...نمی شود گفت دوست...  آنها  رفیق هستند...همان هایی که... بقول قصه های مادر بزرگ...از پشت خنجر می زنند... رفیق همیشه زیاد دارم...و داشته ام...حالا بعضی ها اول دوست بوده اند...و بعد رفیق شده اند...بعضی ها هم...از همان اول رفیق بوده اند...این روزها یک رفیق تازه هم پیدا کرده ام...از همان گروه اول...از همان هایی که زیر پایت را خوب می توانند خالی کنند...و یک شب از کوچه که داری رد می شوی...از تاریکی بیرون بیایند...و خنجرشان را بگذارند گوشه قلبت...بعضی آدم ها...رفیق هستند از همان هایی...که بقول مادربزرگ...از پشت خنجر می زنند
.
.
.
پ.ن.خدا: از شما برای نشان دادن...آن روی بندگانتان بسی سپاسگزاریم...از داشتن همین چند دوست مهربان نیز
.
.
.
پ. ن . یک دوست: جواب اعتمادمان به شما عالی بود...نشانمان دادید...حق داریم حالمان بهم می خورد از این موجود دو پای هم جنس... و نمی توانیم اعتماد کنیم...به ایشان... که به نظرمان روشنفکر ترینشان هم...معنی تعهد را نمی فهمند...وقتی پای یک موجود دوپای غیر هم جنس به میان بیاید
.
.
.
پ . ن .نقاشی:اصولا کار ما نیست...از یک جایی آوردیمش...چون حال این روزهایمان را خوب نشان می دهد...حال روزهایی...که به خون بعضی از آدم ها...تشنه می شویم
.
.
.
پ . ن .یکصدمین: ممنون بانو جان برای تحمل ... این یکصد...شکوه نامه 

نود و نهم

من به چشم های بی قرار تو
 :قول می دهم
ریشه های ما به آب
شاخه های ما به آفتاب می رسد
!ما دوباره سبز می شویم
.
.
.
یکوقت هایی...یادم می رود ... خواب دیده ام یا بیدار بوده ام ... یکوقت هایی که یادم می رود ... خودم را چند نیشگون بگیرم...   یکوقت هایی که آنقدر خوشحالم...که شبیه هیچکدام از لحظه های روزمرگی هایم نیست... یکوقت هایی مثل دیدن ... بعد از   سالهای ... همبازیهای کودکیهایم
.
.
.
نشسته است روبروی من...داریم حرف می زنیم...از هر دری که بشود...ناگهان بدون مقدمه می گوید...می دانی عوض شده ای...زیاد... حالا دیگر دور نیستی از آدمهای اطرافت...کمتر خودت را جدا می کنی از همه...انگار از آسمانت پایین آمده ای...لبخند می زنم ...و فکر می کنم... راستی من آسمانی هم داشته ام... برای پایین آمدن ... یا تنها هضم شده ام...در این مرداب
.
.
.
میان ماندن و رفتن سرگردان شده ام... دلخوشی هایم این روزها اینجا کم نیست...اما هنوز به دنبال زمین...محکمی می گردم برای ایستادن
.
.
.
پ.ن. خدا: از شما بسی سپاسگذاریم...برای همه روزهای خوبمان