صد و پنجم

اگر خواهان دیدار کسی هستی
که می تواند هر موقعیت ناممکنی را
فراهم کند
و دور از حرف ها و باورهای مردم
به تو شادی بخشد
در آینه بنگر
و این واژه جادویی را
:بر زبان آور
سلام
.
.
.
این روزها...خوبم...شادیهایم بیشتر شده اند...دلیل هایم برای شادی...نیز...این روزها...سبک شده ام...دیگر دلگیر نمی شوم...و همه این روزها خوبم
.
.
.
عصر های فوق العاده ای را می گذرانم...با دوستانی که...همراهان فوق العاده تری هستند
.
.
.
پ. ن. خدا: ممنونیم بسیار...و بسیار و بسیار برای آدم های این روزهایمان
.
.
.
پ. ن. یک دوست: از شما ممنونیم...بسی برای بودنتان...برای این تحملتان...از یک جوجه تیغی...وحشی شده...و بسیاری چیزهای دیگر...بسیار و بسیار ممنونیم

صد و چهارم

عشق در دل ماند و
یار از دست رفت
دوستان دستی که
کار از دست رفت
.
.
.
یک وقت هایی احساس ناامنی می کنم....این وقت ها...باید کسی بیاید دستم را بگیرد... قبل از آنکه تمام زندگیم را ببازم...قبل از این که...با این تیغ هایی...که تیزشان کرده ام...برای آدم های اطرافم... کسی را زخمی کنم...این روزها دارم خودم را...و آدم های اطرافم را زخم می زنم...تلخ شده ام...تلخ و سیاه...مسموم کرده ام همه...آن کسانی را که...این روزها با صبوری تحملم می کنند
.
.
.
رفته ام...موهایم را...کوتاه کرده ام...همه شان را از ته زده ام...و با خودم...فکر می کنم...کاش جایی کسی پیدا می شد...که نوک تمام  تیغ هایم را کوتاه کند...سر تمامشان را سوهان بکشد...نرمشان کند
.
.
.
پ.ن. تو: با همه اینکه...حق با تو است...اگر نخواهی ...با این جوجه تیغی بمانی...اما آرزو می کنم...تنهایم نگذاری...آرزو می کنم بمانی
.
.
.
پ.ن.خدا: لطفا کمک کنید...به این جوجه تیغی که... تا آرام بشود

صد و سوم

قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود
ور نه هیچ از دل بی‌رحم تو تقصیر نبود
 من دیوانه چو زلف تو رها می‌کردم
هیچ لایقترم از حلقه زنجیر نبود
یا رب این آینه حسن چه جوهر دارد
 که در او آه مرا قوت تاثیر نبود
سر ز حسرت به در میکده‌ها برگردم
 چون شناسای تو در صومعه یک پیر نبود
نازنینتر ز قدت در چمن ناز نرست
 خوشتر از نقش تو در عالم تصویر نبود
تا مگر همچو صبا باز به کوی تو رسم
حاصلم دوش بجز ناله شبگیر نبود
آن کشیدم ز تو ای آتش هجران که چو شمع
 جز فنای خودم از دست تو تدبیر نبود
آیتی بود عذاب انده حافظ بی تو  
که بر هیچ کسش حاجت تفسیر نبود 
.
.
.
همه قصه من همین شده...تنها همین 

صد و دوم

یک لحظه
یک زخمه
یک روزن
می شکفد خورشید در دل
آن لحظه
آن روزن
آن زخمه
می کشاند، می رباید، می رهاند تا ابد
.
.
.
این روزها...دوباره جوجه تیغی بی رحمی شده ام... حوصله آدم ها را ندارم... حوصله حرفهایشان را...این همه از من گفتن هایشان را...وقتی حرف می زنند... می روم و دور می شوم...عبوس می شوم...این روزها... همه برایم غریبه شده اند
.
.
.
گاهی از خودم می ترسم...از زبانی که دلش می خواهد زخم بزند...از دلم که...با همه سر جنگ گرفته است...از این صورت غریبه ای...که هر روز از آینه می پایدم...از این غریبه سنگی و سختی که خانه کرده است...در سینه ام
.
.
.
باید زندگی ام را...بگذارم...توی یک چمدان...و بروم...برای همیشه بروم
.
.
.
پ. ن. دوستی: کاش من آن...زنی نباشم...که گفته اند...زخم می گذارد...روی قلبت...کاش می توانستم...مهربانیت را تاب بیاورم...کاش از نخست سراغ این هیولا نمی آمدی...کاش بدانی و بروی...بروی...پیش از آنکه...دندانهای این هیولا روح مهربانت را... تکه تکه کند
.
.
.
پ. ن. خدا: ممنونم از این همه آدم مهربان...لطفا نگذارید...زخمشان بزنم
.
.
.
پ. ن. خودم: کاش آن لحظه بیاید... و رها شوم از این همه تشویش

صد و یکم

دستهام از این که هست
تنهاترم می شه
دروغ بگو بازم
من باورم می شه
اونجا که باید دید
من چشمام رو می بستم
.
.
.
گاهی احمق می شوم...ساده ترین نشانه های روبرویم را نمی بینم...و دل خوش می کنم...به دروغ ...گاهی آنقدر احمق می شوم...که نمی بینم...آدم های روبرویم...دارند برایم قصه می گویند
.
.
.
این قصه هم تمام شد