گاهی فکر می کنم
فاصله ما
دیوارهای بلندی است
از سنگ سرد
بدون ترک
بدون شیار
.
.
.
گاهی نمی تونم با خودم هم... به نتیجه برسم... گاهی همه حرف هایی که ساعت ها با خودم زده ام... فراموش می شه... گاهی یادم می ره... من در حال فرارم... از خودم ...از تو... و از هم چیز هایی... که می تونه من و تو رو... به هم پیوند بده...کاش بشه... روزی بهت بگم... من مدت هاست... بریده ام
.
.
.
خستگی من... یه عادت قدیمیه... گاهی خوب می شه... مثل این... چند وقتی که از سفر برگشته ام... گاهی عود می کن... مثل این ...چند روز... که فکر می کنم... تو تمام تلاشت رو داری برای دور کردن من انجام می دی... فقط من خیلی پررو هستم... که موندم
.
.
.
پدربزرگم می گفت... ماهی دریا رو... اگه تو آب شیرین ببری... می میره... راست می گفت
.
.
.
پ.ن.1: همه این ها... مخاطب نداشت... دنبال متهم کردن کسی نباشین
پ.ن.2: نقاشی بالا نمی دونم مال کی بوده اصلش... من یه ذره عوضش کردم ... و دوباره کشیدمش... ازش ممنونم... چون خیلی عجیب شبیه حس این روزهای من شده
