بیا تولد بگیریم
...پینوکیو آدم شده
.
.
.
آدم شده ام... یعنی آدم بزرگ شده ام... این را دیشب فهمیدم... که لبخند هایم توی دوربین دستی... پدرجان... شبیه شکلک های دلقک ها شده بود...بزرگ شده ام... که مادر بزرگ... برایم.. از تصمیم های سخت بگوید... و از نگرانی آینده ام...بزرگ شده ام... که هیچ فرقی میان دیروزم ...و امروزم نمی بینم... که دیگر گذشت این یک سال را... در موهای سفید...و چروک های گوشه چشم هایم نمی شمرم... ونمی ترسم...بزرگ شده ام...نه به اندازه این یک سال... که بزرگ شده ام... به اندازه یک آدم بزرگ
.
.
.
چرا گاهی... آدم ها... باور نمی کنند.. اینکه جوابشان را نمی دهی... داری احترام می گذاری... تا جواب ندهی... و بیرون نریزی همه آنچه در دلت می گذرد
.
.
.
گاهی احساس می کنم... خوشبختی چیزی نیست... جز همین چیزهای کوچکی دارم... این غرغر های مداوم پدر جان... برای رعایت بقول خودشان... قوانین خانه... این اخم ها و بد خلقی های برادر جان... حتی وقتی رفته است...برایت از بی بی کیک تولد خریده است... این نقد های گاه و بی گاه دوست جان... حتی گاهی که دلت نمی خواهد بگویدت...بی دقتی...با همان لحن بخصوصش... این سر و صداهای صبح زود مادر جان... حتی اگر سرت را فرو کنی زیر بالشت و پتویت...و این تاکیدش بر بیدار کردنت... حتما... قبل از رفتنشان...گاهی فکر می کنم... همین که کسانی هستند نگرانت باشند... و برای هر چیزی سرت غر بزنند هم خوشبختی است... واقعا خوشبختی است
.
.
.
پ.ن: نقاشی از من نیست... از یک نقاش انگلیسی است که بسیار دوست دارم ... بخاطر آن حس خاکستری که دارد در کارهایش
