بیست و هفتم

بچه که بودیم
توی بادکنک ها سنگ می انداختیم
بعد بادشان می کردیم
و می خندیدیم
به بادکنک هایی که معلق می شدند میان زمین
و آسمان
.
.
.
پدر بزرگ می گفت ....نفرینتان می کنند این بادکنک ها... تا روزی شما هم معلق شوید... میان آسمان و زمین خودتان
.
.
.
و چقدر راست می گفت... که امروز درست مثل همان بادکنک ها معلقم میان زمین و آسمانم
.
.
.
آنقدر که گاهی... فکر می کنم هرکودکی که به دنیا می آید... نفرینی است.. برای سرگردانی بیشتر
.
.
.
می خواهم همین روزها... چشم هایم را ببندم... و دیگر بازشان نکنم...و فکر نکنم... بادکنک تکه تکه شده... که شستن ندارد... و دیدن
.
.
.
کسی نمی داند چطور می شود مرد... بی آنکه تکه هایت پخش شود روی دیوارها؟؟؟؟؟؟