بیست و نهم

کاش می شد روزی بیدار شوم
و ببینم
برایم چیزی به جز کنایه و کابوس آورده ای
کمی قصه
کمی عشق
.
.
.
بی تویی حکایتی است سرگردان تر از من
.
.
.
این روزها آنقدر شکننده شده ام...که حتی اخم های از سر خستگی تو.. هم می شکنندم...تکه... تکه..و من سرگردان دوباره جمع می کنم پاره هایم... را... و باید آنقدر لالایی بخوانم... این وقت هایشان را... تا آرام شوند تنها کمی ... و بگذارند... من سر بر بالشی بگذارم... که این روزها...پر شده است... از درمان هر درد بی درمان
.
.
. چه کسی.. راستی چه کسی می تواند اینگونه بماند... یا ...نه؟؟.. اینگونه های تو را بمیرد....بی تویی حکایتی است سر گردان تر از من
.
.
.
همیشه قصه همین بوده است... آن را که دوست می داری... بی نیاز از توست... و تو سخت درنیاز از او... و...آنکه تو را دوستر می دارد...در نیازاز تو ...و این گردونه ای که... که چون می چرخد.. سرگردانی می آورد... چون حکایت من ...تو...و ما
.
.
.
***
بیست و نهم +یکم: دیشب آنقدر سردرگم بودم که میانه های شب آمدم برای نوشتن اینجا... و بازی درآوردن های اینجا و دوباره تغییراتش... سرگرمی کوچکی شد تا... هرچه جمع کرده بودم... برای آدم های زندگی ام... نثار اینجا شود... و فک و فامیل دور و نزدیکش...اما عصر امروز... تولد صدرا...کلاس مهربان ... حرف های نازنین دوستانی که این روزها دارم... در این جمع کوچک... و بعدترش ... حرف های نازنین استادم... تک تک کلماتش... و جمله مهربانانه اش... تمام کردند ... ته مزه تلخی را که مانده بودند بر زبانم... حالا مانده است... تنها آن مزه تلخ قهوه گرمی را که خورده ام... و گسی سیگارهایم... و چه شیریننند این... طعم ها امروز روی زبان من
.
.
***
بیش از هر چیز تمام آن چیز هایی که نوشته ام اینجا برای آن است که یادم بماند... برای یک تابلویی چند متری ... باید تمام وجودم .... تلخ شود...و برای کارهای کوچک تنها... همین مزه تلخ قهوه سیگار کافی است....و حالا این روزها که پوست می اندازم... همین تلخی هم کافی است...و پوست انداخته ام...و چه طور درد کشیدنم را تنها... خودم می دانم...اما پوست انداخته ام