سی وسوم

اگر مرگ داد است
بیداد چیست؟
.
.
.
درست همین روزها بود... که چشمهایت را بستی... همین روزها بود... که کسی آنسوی سیم های بلند... از تو گفت... از اینکه سرطان گرفته ای... و کام همه را تلخ کرد... بیش از همه پدرت را... که شیرینی نخستین نوه را... چند روزی بود که چشیده بود
.
.
.
درست همین روزها بود... که مرگ... دست هایش را گذاشته بود... توی دست تو... و بعد... دیگرانی که... و تلخ کرد...و بلند تر کرد... شب های بلند زمستانی را که ناگهان نشسته بود... بر ما
.
.
.
درست همین روزها بود... چند سال پیش که کسی آنسوی سیم ها... گفت بانو رفته است... و من را برای همیشه از پاییز ترساند... از همین یک هفته ... که مانده است... تا شب ها بلند شوند... و هوا سردتر...و درست همین روزها بود... که کسی از تو گفت... و حالا چه قدر دیر یک سال گذشته است
.
.
.
مرگ دیگر افسانه نیست... حیف!...ناغافل دستی از تاریک دراز می شود... یکی را می برد جایی که جایی نیست.... یکی که عزیز و نزدیک است و تا همین دیروز بود