چهل و ششم

دنیا که تمام نمی شود
می شود؟
بدون من
.
.
.
لطفا توضیح نخواهید....تنها کمی خوب نیستم...درست به خوبی کسی که رفته باشد...توی یک دیوار بلند سیمانی...و بعد تنها توانسته باشد بگویدخواهش می کنم اتفاق است دیگر می افتد.... به آنکسی که گفته است معذرت می خواهم...و ندیده باشد که ابرویش چاک برداشته...و زیر چشم هایش کبود شده است...و آنقدر گیج شده باشد...که نبیند...و فرو برود...در چاهی که روبرویش است
.
.
.
باید دوباره پناه ببرم...به مادر بزرگ...شاید او بتواند بگوید کجای این همه راه را اشتباه آمده ام...که تنهایی هایم انتها ندارند...و کدام راه را نرفته ام...که حتی دلخوشی هایم هم دیگر شبیه هیچ دلخوشی نیست
.
.
.
باید یروم راه بروم...شاید باز شود این کلاف سردرگم...که پیچیده اید... به دور من
.
.
.
...من شکارچی اندوهم...این شکایت ها برای من است...تنها رازها را افزون می کنم...تو به خود مگیر