مرا به خاک سپار
!کسی؟
نه هیچ کسی را دگر نمی خواهم
.
.
.
اینکه تمام سعیتان را گذاشته اید...تا متنفر شوم از این موجود دو پا... با آن همه ادعای بیهوده... هدر دادن وقتتان است...این هیولای ناقص الخلقه از همان روزهایی که چشمهایش را باز کرده است...بیماری تنفر دارد...و این روزها هم...آنقدر این تنفر را نفس کشیده است...که تمام سلولهایش را بیماری گرفته است
.
.
.
این برف لعنتی ...برده اتم به سالهای کودکی...به آن خانه برفی های میان حیاط...به آن جمع شلوغ ...به کرسی گرم...و مهربان خانه مادر بزرگ...به آن چای گرم بعد از برف بازی ها...آن فریادها که تمام خانه را پر می کرد...برده اتم...به آن خوابیدن های زیر کرسی...به زمستان پارسال...و سفیدی یکدست کوه ها...به بی خبری دو روزه ام از همه دنیا...به آن هیولایی که پشت پنجره ها و میان کوه ها یادش رفته بود متنفر است از دنیای بویناک زیر پایش...متنفر است از همه آن چیزهایی که اطرافش را گرفته اند... این برف لعنتی یادم آورده است که این هیولا با این قلب سنگی اش گاهی عجیب می تواند مهربان شود
.
.
.
کمی هوای تمیز می خواهم برای نفس کشیدن...هوایی که پر از...خودخواهی ها...خودپرستی ها...کج فهمی ها...بیماری ها...و عقده های ...این موجودات دوپا نباشد
.
.
.
چند پست اخر ...سیم آخر را بخوانید حتما...همین
.
.
.
پ.ن:این بار چندم است که... اینجا را جرح و تعدیل می کنم... باز هم لعنت به این برف...که یادم آورده است...گاهی این موجود دو پا بجوری کج فهم می شود
