خسته
...بر ماسه زار سینه ات خمیده ام
این کودک
...از زمان زاده شدن نخوابیده
.
.
.
چرا دوست دارم... این رابطه ای را... که گاهی عجیب کسلم می کند... نمی دانم... این که چرا دوست دارم... این آدمی را... که هیچ چیزش شبیه من نیست... نمی دانم... تنها چیزی که خوب است ...همین است ...که چیزی نمی پرسد...از رابطه هایم... و از کجا بودن هایم... عجیب به این آدم ها نیاز دارم... که حس نمی شوند... کنارت
.
.
.
آن شام وسط سرما... کنار یک پارک مانند... و همه آن حرف زدن های... آن شب... خوب بود... حس بودن تو وسط آن همه... سرگیجه... هم خوب بود...هرچند می توانم اعتراف کنم... امروز... تا نیامدنت... می خواستم راهم را بگیرم و بروم...ولی... خوب بود... حضورت... که آرامش می دهد ... این بودت...این همیشه بودنت...در کنارم
.
.
.
دوست دارم... این دانشگاه را... این دوستانی را که اینجا دارم... این رشته ای را می خوانم... این استادها را... و گاهی فکر می کنم... همین ها هم... دلیل خوبی هستند برای... شاد بودنم...پس چرا حس هایم... این روزها گم شده اند....نمی دانم
.
.
.
پ.ن: دلم تنگ شده است برای... پنجشنبه ها عصر آریا... برای نقاشی کردن های بدون دغدغه... برای ایوان و گلدان های نازلی... و بیش از همه برای....آقای بنی اسدی... و حرف های چند دقیقه ای مان
