...می خواهم نباشم
!!!!همین
.
.
.
قهوه ...سیگار... تنها چیزهایی که تا اطلاع ثانوی با بودنشون حس خوبی دارم... و این یعنی... من تعطیل کرده ام همه چیز را
.
.
.
ایستاده ام منتظر ماشین... تا بروم این سربالایی احمقانه علامه را بالا... از دانشگاه دارم می روم... دیدن شوهر خاله ام که عمل کرده است... روبرویم ... ترافیک خنده داری شده است... از ماشین هایی که می خواهند سوار شوم... و.... می ایستد روبرویم... سرم برمی گردانم و... چند قدمی جلوتر می روم... دوباره می ایستد روبرویم... بازهم همان بازی تکرار می شود... تنها این بار... پیاده می شود...دستم را می گیرد... تا سوارم کند... با یک قیمت عالی... صدایم در نمی آید... دستم را می کشم... و داد می زنم... روبرویم چند مغازه دار آمده اند بیرون... و با لبخند به... فریاد کمک من نگاه می کنند...کوله را می زنم توی صورتش و... تنها می دوم م م م م
.
.
.
تنهاییم را دوست دارم... وقتی دارند مثل بچه ها برایم دروغ می گویند... تا شاید خوابم کنند
.
.
.
این رابطه مرده را... نمی شود زنده اش کرد... تنها می شود منتظر ماند ...تا همین چند نفس باقیمانده اش را بکشد...و بعد بگذاریمش هر کدام... لابلای خاطره هایمان...تا بعد تعریفش کنیم... بلکه... برای کسی
