دوازدهم

آیینه دار
آن لاشه ای که در کفن آرزوی من
در خواب انجماد فرو رفت
نامش یقین نبود؟
.
.
.
زندگی می کنم... بدون آنکه ببینم... و بشنوم... بریده ام ...از همه آنهایی که ...شک می آوردند به روزهایم... تا علامت سوال باشم...هر روز...هر شب
.
.
.
دوباره پنجشنبه هایم را...پر کرده ام.. با همهمه... کلاس تصویر سازی... و مهربانی های آقای بنی اسدی... و حضور نقاشی
.
.
.
دلبستگی هایم کم نیستند... حالا که... آرامش باز گشته است...بعد از آن همه طوفان
.
.
.
پ.ن: برای تو نیز آرامش آرزو می کنم....و راحتی خیال... حالا که گم شده اند هر دویشان انگار... میان هیاهوی کار