دوازده+یکم

تنهایی آنسان که حتی سایه ات با تو
گاه آید و گاهی نمی آید
.
.
.
خون بازی...رو بالاخره دیدم... شبیه یه کابوس از زندگی بود...دوستش داشتم... آنقدر که بخواهم... یکبار دیگر ببینمش
.
.
.
شارژر های قدیمیم خراب شده اند...حالا دیگر... بیشتر تخلیه می کنند باتری هایم را...می روم پیش دکتر جان... و برایم چند شارژر جدید تجویز می کند... و چند توصیه پدرانه... بیش از همه خوب بود... که برایم تجویز خوردن قهوه داشت زیاد... و مادر جان دیگر نمی تواند بگوید آخر معده ات به خونریزی دوباره می افتد... آنقدر که قهوه می خوری
.
.
.
آمده است با پدرش حرف بزنم... راضی شوند هنر بخواند... می ترسم برایش.... که آدم های هنر هیچ کدام... عاقبت خوشی ندارند... که انگار نفرین می شوند این آدم ها... که دیگر هیچ چیزشان شبیه آدم های معمولی نیست...که می شوند یک بیماری لاعلاج... که معتاد می شوند... به تفاوتهایشان با همه...که ترد می شوند برای همین تفاوت ها...که هیولاهایی می شوند... ناقص الخلقه
.
.
.
دخترکم... عادت کرده است به این کتاب خواندن ها... این بقول خودمان جیره های ماهانه... حالا دیگر گاهی سرک می کشد به کتابخانه من... در زیر زمین خانه قدیمی...و ذوق می کند از بوی کتاب ها... و روزنامه ها... هرچند گاهی هم شخم می زند خاطره های من را... با پیدا کردن نشریه ای و ... یادداشتی کهنه