چهل و سوم

این شهاب
بوسه گرم ستاره است
برای هم پست کرده بودند
اما به من رسید
.
.
.
کلافه که می شوم... می خواهم بروم تا ته دنیا را قدم بزنم... مثل دیروز... که ولیعصر را تا خانه پیاده آمدم...و حالا عجیب خالی شده ام... نمی دانم ولی انگار همه خستگی هایم با این همه راه رفتن تمام می شود...انگار جایی جا می مانند...درست مثل کودکیم که جایی از دستم افتاد...و گم شد
.
.
.
بعضی کتاب ها را باید بگذاری ته نشین شوند... "کافکا در ساحل "...را چند هفته ای است که خوانده ام... ولی عجیب سیر شده ام... آنقدر که "هزار توهای برخس"را نخوانده رها کرده ام...و منتظرم تا ته نشین شود آن چیزهایی که خوانده ام از موریکامی...اگر فرصتش را داشتید بخوانیدش حتما