چهل و چهارم

حال همه ما خوب است
اما تو باور نکن....
.
.
.
می خواهند گرایشمان را حذف کنند... به همین سادگی
.
.
.
گربه بیچاره را خیس کردم...یک بطری بزرگ آب را خالی کردم رویش...تا عصر مرا که می دید فرار می کرد...و عجیب این است که از ترسش لذت می بردم....گاهی انگار آدمکش می شوم...می توانم کسی را خفه کنم...بدون هیچ عذاب وجدانی
.
.
.
بعضی حرفها برایم.. حکم مرگ گوینده را دارد...می تواند او را ببرد بکوباند در اعماق دره ذهنم...بعضی رفتارها هم همینطور...و بدترین رویش اینجا است...که آدم فرو رفته را دیگر نمی شود نجات داد...آدم آن قعر می تواند بالا بیاید ولی...آن کسی که افتاد برای همیشه افتاده است...اینطور وقت ها شبیه شتر می شوم نه؟؟
.
.
.
امروز می توانستم راه بروم...بروم تمام خیابانهای شهر را قدم بزنم...اما عجیب است که دوست دارم این حس تلخی را که درونم نشسته است
.
.
.
می خواهم آگهی بزرگی برای روزنامه بدهم...با یک عکس از خودم...تا اطلاع ثانوی این شخص تعطیل است...لطفا مزاحم نشوید
.
.
.
پ.ن:اگر خواستید نمایشگاه گروهی نقاشی و تصویر سازی از شنبه تا دوشنبه در فرهنگسرا نیاوران برپا است...و متاسفانه من هم دو کار در این نمایشگاه دارم
.
پ.ن.2:این صورتکها...صورت های درونی من هستند...زشت...و بعضی کریه