چهل و هشتم

این همه نفی
درد جان فرسای دگردیسی جهان است
بر جان هنر
تا از این کرم کور بی دست و پا
پروانه ای بسازد
!هزار رنگ
.
.
.
خوب است اینکه می توانیم بنشینیم بی هیچ توهینی باهم حرف بزنیم... می توانیم.. بی هیچ توضیح اضافه ای حرف های همدیگر را بفهمیم...که...حالا می دانم...با آن گفته های آن شبمان... کجای دنیای شما هستم...روی کدام پله ایستاده ام...و شما را کجای دنیای امروزم باید جای بدهم...و آن جمله تان که عجیب آرامم کرده است...که شسته است آن حس حسادت را که گاهی دچار می شدم...که حالا می توانم با اطمینان برای دکتر جان بگویم...که هیچ کس نمی تواند میان ما باشد...که اطمینان داشته ام و دارم...به دوستیمان
.
.
.
استاد جان را پیچانده ام عجیب...و هنوز صدایشان در نیامده است...و احتمالا صدایش پایان ترم در میاید...و رفته ام توی صورتش گفته ام...متنفرم از این رشته ای که خوانده است...و هر چیزی که باید برایش دوخت و دوز انجام داد...و خودخواهی آنهاست که نمی گذارند گرایش ما تشکیل شود...و یک نفس تمام کلاسش را غر زده ام...آنقدر که...وقتی چند روز بعد خبر موافقت با گرایشمان آمد...پیدایم کند...و بگوید خدا را شکر ...که تو ما را دیوانه می کردی تا پایان این چهار سال...و من پر رو تر لبخند بزنم و بگویم...آنقدر از گرایششان متنفر هستم...که همه چیز را رها کنم...و بروم...و حتی دوباره برای کنکور بخوانم
.
.
.
دخترک دیوانه ام کرده است با این سوال هایش...که دارم شک می کنم که داخل جمجمه اش به جای مغز جلبک گذاشته اند...یا هویج...که دیوانه ام کرده است...با این گیر های بی معنی اش...و حس اعتماد بنفس احمقانه اش...لطفا برایم دعا کنید همین روزها خفه اش نکنم
.
.
.
کمی صبر ایوب لازم دارم برای برگزاری این نمایشگاه... همین
.
.
.
پ.ن:دوست عزیزی که هر روز بارها به بازدید اینجا می آیی...هرچند این لطف تو...تعداد بازدید های اینجا را افزایش می دهد...اما برای کمتر مصرف شدن اینترنتت می گویم...اینجا هفتگی آپ می شود...پس خودت را خیلی خسته نکن.../با احترام نویسنده